تبليغاتX
شمع خاموش -
در زندگی هر کس زمانی هست که می خواهد به درون خودش فرو برود. که جمع شود درون خودش و هیچ چیز دیگری را نبیند. انگار که بعد از این همه سال فراموش کردن، یکدفعه شوکه شوی. نفست را درون سینه حبس می کنی - هر چه بیشتر بهتر - تا پایین بروی و چرک و کثافت آن ته را جمع کنی.
حالا زمان پایین رفتن من است. من، تنهای تنها، بدون هیچ آشنا و غریبه‌ای، و بدون نیاز به هیچ دلسوزی و مراقبتی، می‌خواهم فرو بروم. من نه از عقاید نوکانتی چیزی می‌دانم، نه از هنر. نه مدرنیسم را می‌شناسم، نه پس و پشت آن را. من پیش از غروب را که می‌بینم، یاد خودم می‌افتد و دلم برای خودم می‌سوزد، آن جا که دختر شکایت می‌کند از دوستانش. من ولی از هیچ‌کس شکایتی ندارم. من حتی نمیدانم مشکلم چیست که این قدر بی‌تفاوت شده‌ام، یا گاهی - آن جا که نباید- نگران. می‌خواهم بدون این که کسی بگوید، خود لعنتی‌ام بفهمم رمز واعتصمو را که "یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم".
 میان همه‌ی این اس ام اس هایی که وارد اینباکسم می‌شوند و بعد از مدتی پاکشان می‌کنم، یکی را همیشه نگه داشته‌ام. یکی که بهروز طوری برایم فرستاده، در جواب بی‌تابی‌های من:
کل من علیها فان...

همه چیز، حتی اگر بوی بهار نارنج‌های شیراز باشد، زمانی که عاشق بوده‌ای...
من مدت ها کار دارم. ماهان شیرازی که می‌شناسید، مدتی است مرده است. بگذارید کمی رها باشد، آهسته بیایید لطفاً.

هنوز هم در این اطراف سیاه که همه جایش در دست تعمیر است، همه چیز باطل است. همه چیز. نگران نیستم. نگران نباشید. 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:10  توسط ماهان |