![]() |
![]() |
|
|
دستم را بر شانهات میگذارم،
انتظار ایستادگی از من بیهوده است، تو عصایم باش کنار این این قدمهای زیر باران، من قول میدهم چترت باشم آرام و ساکت. حرف نمیزنم که اصلاً نفهمی نه مثل عاشقانههای داوود در مزامیر. راستی زبور و انجیلم پیش تو باشد کتاب مقدس من چشمهای مهربان توست. مقدسترین نیایشهایم را شبهای بدر ماه بیتو زمزمه کردهام به یاد تو. نمیدانی چه شیرین است، ماه را که در چشمانت ببینم، تو هم شاملو بخوانی که من یادم نرود صدایت را وقتی که نیستی مدام با صدای خودت برای خودت بخوانم: «مرا تو بیسببی نیستی...» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:2 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|