![]() |
![]() |
|
|
با اجازهی عماد:
تصویرهای قدیمی آشپزخانهای پرالتهابِ بوسه
از سفیدِ فایبرگِلاس تا قهوهای پارکِت لَبالبِ بوسهی تو سر میرود چند قطره و حوصلهی من ـ چقدر بی تو . ـ با یک رول دستمال کاغذی شیرینیِ بوسهی تو را ـ قرمزیِ ماتیکِ نداشتهات ـ بین ظرفهای نَشُسته با تو جا نمیشود گذاشت.
هی! هی نبات نریز روی ثانیههای من! یعنی، میخواهی، دُلّا شوم لَبالبِ لَبَت ـ که قدم برسد ـ به بلندای تو که محکم ایستادهای جلوی این همه شعرِ من، زُل ، و نمیبوسیام.
لَب بزنی از کناره و من در حاشیهی خواب تو؟! هِی! هِی نبات بپاش! شعر ، لبریز لبهای توست. با بوسه بنوش پدر. این چای شیرین خاطره است.
هر چقدر که نبات باشد؛چای بیقند تو نمیشود: نه لبریز ، نه لبدوز ، نه لبسوز بدون لبهای تو؛
لبهای تو لبدوز لبهای تو لبسوز من لبریز...
لبریز تو و کمی چای شیرین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:23 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|