تبليغاتX
شمع خاموش -
خیره می‌مانم به سرنوشتی که نه ته این فنجان قهوه است،
نه در چشم دخترهای زیبای این شهر.
زیبا و نازیبای این حوالی از حوصله‌ی انگشتان من خیلی دور است،
بوی همان آوازهای نوا و کردبیات می‌دهند،
یا مثل این روزها،
شوری که ناخواسته فریاد می‌کنند.
کثیف‌ترین گوشه‌ی خیابان‌های بی‌سر و ته این شهر باشم،
یا گران‌ترین و شیک‌ترین کافه‌های آن،
دلم همان کنج شیخ‌لطف‌الله است،
که زل بزنم به گنبد و سرم هی گیج بزند و گیج بزند و دنیا دور سرم بچرخد و من هی غزلیات شمس بخوانم که:
ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال         خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو...

                                                                                              تهران، کافه ۷۸

پ.ن:تمام دو روز گذشته، این بیت سعدی ورد زبانم بود که می‌گوید:
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم              ز من بریدی و با هیچ‌کس نپیوستم...
می‌میرم و زنده می‌شوم با این قسمی که می‌دهد: «به خاک پای عزیزت»
نمی‌دانم شما هم حس می‌کنید سوزی را که در این قسم هست یا نه. عجیب می‌نالد سعدی. با تمام وجود، از ته دل. زار شده و گریه می‌کند و تمنا. اصلاً عاشق را چه جای گله؟
بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست      که با وجود تو دعوی کند که من هستم...
(کاملش را اینجا بخوانید)
این چند روز، گمانم آدم‌های زیادی گریه کرده‌اند با این شعر. من و داوود و دانش و گمانم بهروز که باعثش خودش بود. آن هم با کردبیاتی که زده و آوازی که احمد خوانده...

                                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 7:44  توسط ماهان |