تبليغاتX
شمع خاموش
۱۳۸۵/۱۰/۹

«شب، کافه ۷۸» به رسم ساجده.

شب‌نوشت‌های من به عادت قدیم این‌جا نوشته می‌شدند.
درست همین‌جا، روی این نیمکت، کنار شومینه‌ای که در این زمهریر هم نمی‌سوزد. میز تک‌نفره‌ای که به بقیه میزها مشرف است، غیر از کناری آن طرف شومینه. کاغذ و قلم همراه نمی‌آورم، همین‌جا هست.
امشب، این‌جا دیگر خاطره‌ی خوبی ندارد. زمانی، پشت یکی از همین میزها، خاطرات تلخ دختری رقم می‌خورده، که همین حوالی، تنها، بی‌صدا، می‌گریسته است. مادرم، که همه‌ی شور جوانی‌اش را با بغض آن شبش فرو داده است. احسن القصص آن چشم‌های شوخ و مهربان، در چنین شبی، چنین جایی به پایان رسیده است.
این روزها که به بهانه‌ی هنر و تاریخ زیاد می‌بینمش، خوب نگاهش کرده‌ام. ساجده، ساجده، ساجده...
چگونه تاب آورده‌ای؟ آخر مگر می‌شود فراموش کرد؟
می‌دانم، فراموش نکرده‌ای. چشمهایت دروغ نمی‌گویند. من درد را دیده‌ام که چگونه در صدایت می‌لرزد، چطور در اشک‌هایت می‌لرزد، چطور در دست‌هایت می‌لرزد...
ساجده! « تو خوبی، و این همه‌ی اعتراف‌هاست...»
هزار بار می‌بوسم مادرم را، که شب‌ها نذر نان دارد. هزار بار می‌بوسم ساجده را، که شب‌ها راه می‌رود و گریه می‌کند و شعر می‌گوید:
«یک، دو، سه، شب، چهار، پنج، شش، تب...»

این روزها باز نوا می‌زنم و اصفهان. غصه‌ام می‌گیرد، گریه می‌کنم:

               ارغوانم آن‌جاست،
                                ارغوانم تنهاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:12  توسط ماهان |