تبليغاتX
شمع خاموش
این، از عباس معروفی:

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام.


با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی.


من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:17  توسط ماهان | 
المجمل فی شرح احوال، فی الشهر الاخیر و ایام بهدها:
حوصله‌ی روزمره‌نویسی ندارم. ولی حرف خوبی هم برای گفتن نیست.
چهار روز تو هفته، از ۲ تا ۶ بهدازظهر آتلیه داریم. ابتدای کلاس به بررسی کارها و تکالیف قبلی می‌گذره و بقیش به انجام کار جدید.
شنبه صبح‌ها نقشه کشی دارم از ۱۰ تا حدود ۱. غیر از کلاس حدوداً ۵-۶ ساعت تو هفته وقت می‌بره برای انجام پروژه.
چهارشنبه صبح تنظیم خانواده داریم که هم کلاس خوبیه و هم استاد باسواد و بانمکی داره. یه چیزی تو مایه‌های اعلمی، با این تفاوت که همه‌ی شوخیاش بی‌تربیتیه!
ظهرها رو میرم کتابخونه و تاریخ هنر گامبریچ می‌خونم. فوق‌العاده است.
عصر میام خوابگاه و از اونجایی که اصولاً کارهای زیادی واسه انجام دادن وجود نداره، کتاب می‌خونم یا فیلم می‌بینم. "حقیقت و زیبایی" بابک احمدی که اساساً فلسفه هنره، رمان‌های دولت‌آبادی که بدجوری شیفته‌شون شدم و کمی هم تمرین آلمانی. معمولاً برای آتلیه هم هر شب تکلیف داریم.

کلی حرف دارم راجع به جزییات زندگی این مدت. سر فرصت مرتبشون می‌کنم. فعلاً همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 14:10  توسط ماهان |