![]() |
![]() |
|
|
این، از عباس معروفی:
و تو انگار کن که هرگز نبودهای
با سرانگشت
و تو انگار کن از آغاز بودهای
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:17 توسط ماهان |
|
|
المجمل فی شرح احوال، فی الشهر الاخیر و ایام بهدها:
حوصلهی روزمرهنویسی ندارم. ولی حرف خوبی هم برای گفتن نیست. چهار روز تو هفته، از ۲ تا ۶ بهدازظهر آتلیه داریم. ابتدای کلاس به بررسی کارها و تکالیف قبلی میگذره و بقیش به انجام کار جدید. شنبه صبحها نقشه کشی دارم از ۱۰ تا حدود ۱. غیر از کلاس حدوداً ۵-۶ ساعت تو هفته وقت میبره برای انجام پروژه. چهارشنبه صبح تنظیم خانواده داریم که هم کلاس خوبیه و هم استاد باسواد و بانمکی داره. یه چیزی تو مایههای اعلمی، با این تفاوت که همهی شوخیاش بیتربیتیه! ظهرها رو میرم کتابخونه و تاریخ هنر گامبریچ میخونم. فوقالعاده است. عصر میام خوابگاه و از اونجایی که اصولاً کارهای زیادی واسه انجام دادن وجود نداره، کتاب میخونم یا فیلم میبینم. "حقیقت و زیبایی" بابک احمدی که اساساً فلسفه هنره، رمانهای دولتآبادی که بدجوری شیفتهشون شدم و کمی هم تمرین آلمانی. معمولاً برای آتلیه هم هر شب تکلیف داریم. کلی حرف دارم راجع به جزییات زندگی این مدت. سر فرصت مرتبشون میکنم. فعلاً همین... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 14:10 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|