تبليغاتX
شمع خاموش
دستم را بر شانه‌ات می‌گذارم،
انتظار ایستادگی از من بیهوده است،
تو عصایم باش کنار این این قدم‌های زیر باران،
من قول می‌دهم چترت باشم
آرام و ساکت.
حرف نمی‌زنم
که اصلاً نفهمی
نه مثل عاشقانه‌های داوود
در مزامیر.
راستی
زبور و انجیلم پیش تو باشد
کتاب مقدس من چشم‌های مهربان توست.
مقدس‌ترین نیایش‌هایم را
شب‌های بدر ماه
بی‌تو زمزمه کرده‌ام
به یاد تو.
نمی‌دانی چه شیرین است،
ماه را که در چشمانت ببینم،
تو هم شاملو بخوانی
که من یادم نرود صدایت را
وقتی که نیستی
                  مدام
با صدای خودت
             برای خودت
                         بخوانم:
                                   «مرا تو بی‌سببی نیستی...»
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:2  توسط ماهان | 
با اجازه‌ی عماد:

تصویرهای قدیمی آشپزخانه­ای پرالتهابِ بوسه

  

از سفیدِ فایبرگِلاس

                           تا

                            قهوه­ای پارکِت

لَبالبِ بوسه­ی تو

سر می­رود

چند قطره و حوصله­ی من

ـ  چقدر بی تو .  ـ

با یک رول دستمال کاغذی

شیرینیِ بوسه­ی تو را

ـ قرمزیِ ماتیکِ نداشته­ات ـ

بین ظرف­های نَشُسته با تو

جا نمی­شود گذاشت.

 

هی!

هی نبات نریز روی ثانیه­های من!

یعنی،

می­خواهی،

دُلّا شوم لَبالبِ لَبَت

          ـ که قدم برسد ـ

          به بلندای تو

که محکم ایستاده­ای جلوی این همه شعرِ من،  زُل  ،

          و نمی­بوسی­ام.

 

لَب بزنی از کناره و من در حاشیه­ی خواب تو؟!

هِی!

هِی نبات بپاش!

شعر ،  لبریز لب­های توست.

با بوسه بنوش پدر.

این چای شیرین خاطره است.

 

هر چقدر که نبات باشد؛چای بی­قند تو نمی­شود:

نه لبریز ، نه لب­دوز ، نه لب­سوز

بدون لب­های تو؛

 

لب­های تو

     لب­دوز

لب­های تو

     لب­سوز

من

لب­ریز...

 

لبریز تو و کمی چای شیرین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:23  توسط ماهان | 
خیره می‌مانم به سرنوشتی که نه ته این فنجان قهوه است،
نه در چشم دخترهای زیبای این شهر.
زیبا و نازیبای این حوالی از حوصله‌ی انگشتان من خیلی دور است،
بوی همان آوازهای نوا و کردبیات می‌دهند،
یا مثل این روزها،
شوری که ناخواسته فریاد می‌کنند.
کثیف‌ترین گوشه‌ی خیابان‌های بی‌سر و ته این شهر باشم،
یا گران‌ترین و شیک‌ترین کافه‌های آن،
دلم همان کنج شیخ‌لطف‌الله است،
که زل بزنم به گنبد و سرم هی گیج بزند و گیج بزند و دنیا دور سرم بچرخد و من هی غزلیات شمس بخوانم که:
ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال         خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو...

                                                                                              تهران، کافه ۷۸

پ.ن:تمام دو روز گذشته، این بیت سعدی ورد زبانم بود که می‌گوید:
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم              ز من بریدی و با هیچ‌کس نپیوستم...
می‌میرم و زنده می‌شوم با این قسمی که می‌دهد: «به خاک پای عزیزت»
نمی‌دانم شما هم حس می‌کنید سوزی را که در این قسم هست یا نه. عجیب می‌نالد سعدی. با تمام وجود، از ته دل. زار شده و گریه می‌کند و تمنا. اصلاً عاشق را چه جای گله؟
بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست      که با وجود تو دعوی کند که من هستم...
(کاملش را اینجا بخوانید)
این چند روز، گمانم آدم‌های زیادی گریه کرده‌اند با این شعر. من و داوود و دانش و گمانم بهروز که باعثش خودش بود. آن هم با کردبیاتی که زده و آوازی که احمد خوانده...

                                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 7:44  توسط ماهان | 
نمی‌دونید چه احساسی داره وقتی بعد از این همه مدت دنبال غزلیات سعدی گشتن، اولین بار که بازش می‌کنی این شعر بیاد...

اگر دستم دهد روزی که انصاف از تو بستانم           قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد          تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه       دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی                 خلاف من که بگرفته‌است دامن در مغیلانم
به دریایی درافتادم که پایابش نمی‌بینم                یکی را پنجه افگندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌یابد                 که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی         شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانیم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند            به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت  من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 9:15  توسط ماهان | 
توی این شهر بی‌ سروته و درندشت،
باید خو کنی به آدمایی که تو مترو زل زدن به کف زمین،
و یادت نیاد که خودت دو ساعت بی‌هدف تو خیابونا پرسه می‌زدی.
این دل بدمصب،
نه با کافه نشینی آروم میشه،
نه با گز کردن خیابونا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:23  توسط ماهان |