![]() |
![]() |
|
|
گریهام گرفت امروز وقتی اتفاقی و بیمقدمه این چند بیت اومد روی زبونم...
بروید ای رفیقان بکِشید یار ما را به من آورید یک دم صنم گریزپا را به بهانههای شیرین به ترانههای رنگین بکشید سوی منزل مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را... برای ریا نمیگم، نذر کردم سه روز روزه واسه خوشبختیتون. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:22 توسط ماهان |
|
|
ای ساربان آهسته ران کارآم جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود من مانده ام مهجور از او، ديوانه و رنجور از او گويی که تيغی دور از او بر استخوانم میرود او میرود دامن کشان من زهر تنهايی چشان ديگر مگیر از من نشان، کز دل نشانم میرود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم میرود برگشت يار سرکشم، بگذاشت عيش ناخوشم چون مجمری پر آتشم، کز سر دُخانم میرود محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گويی روانم میرود ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:13 توسط ماهان |
|
|
کامنتهام رو بستم، چون نمیخواستم از کسی انتظار داشته باشم کامنت بذاره. چون خسته شدم بس که دائم سر میزدم ببینم کسی کامنت گذاشته یا نه. چون کلاً نمیخوام از کسی توقعی داشته باشم.
حالا شده حکایت موبایلم. نمیخوام دائم منتظر تماسی باشم. اگه دیدین خاموشه، واسه همینه. تو فکرم که دیگه اصن ننویسم اینجا هم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:31 توسط ماهان |
|
|
دامن کشان
ساقی میخواران از کنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:5 توسط ماهان |
|
|
آن دلبر من آمد بر من
زنده شد ازو بام و در من گفتم قُنُقی امشب تو مرا ای فتنهی من شور و شر من گفتا بروم، کاری است مهم در شهر مرا، جان و سر من! گفتم به خدا گر تو بروی امشب نزید این پیکر من آخر تو شبی رحمی نکنی بر رنگ و رخ همچون زر من؟ رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من؟ گفتا چه کنم چون ریخت قضا خون همه را در ساغر من؟ خامش! که اگر خامش نکنی در بیشه فتد این آذر من باقیش مگو تا روز دگر تا دل نپرد از مصدر من... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:48 توسط ماهان |
|
|
هر آینه
چشمی پنهان دارد هر آینه به خود نگاه کنی در آینه برایت بوس میفرستم تا لبخندت را به حافظه چشمهام بسپارم... درماندهام کرده این همه نوشتن و پاک کردن. هول و اشتیاق، برای حرفهایی که دیگر نباید بیهوا هم از دهانم خارج شوند. صفحههایی که باز میکنم و مینویسم و میبندم. مدام. یادم باشد در آینه رفتنت را نگاه کنم که میآیی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:26 توسط ماهان |
|
|
میدونم. باید یاد بگیرم.
واقعیت با خیالبافی فرق داره. اینم یکی از همون خیالا. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:45 توسط ماهان |
|
|
تگرگی نیست،
مرگی نیست، صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:13 توسط ماهان |
|
|
«داستانی هست،
که باید به گوش سوسوی چراغهای منتظر ساحل برسانیم...» شعر و شعر و شعر. شعر شده پناه همهی این درماندگیهای تازهام. قرار این بیتابیها که شدهاند بغض گلویم: کسی که ره به بیدادُم بره نیست... از حافظ و مولوی گرفته، تا شاملو و مسافر سهراب، که از داوود یاد گرفتهام چقدر آرامت میکند وقت تنهایی. تنهایی که نه، درماندگی. وقتی که مجبوری صبر کنی و ساکت بمانی، بیآنکه به خودت اجازه دهی اعتراضی بکنی، که «گفت و گو آیین درویشی نبود...» این روزها کارم شده این که چیزی گوش کنم و زل بزنم. حالا یا کنار زایندهرود که آن هم دیگر آرامم نمیکند، به جریان آب و پل و آدمهایی که گاه به گاه از جلویم رد میشوند و جک تعریف میکنند و میخندند و آواز میخوانند و حسودی میکنم به خوشیشان، مثل امروز بعد از ظهر، یا روی این تخت، وقتی آلبا گوش میکنم، به سقف، مثل امشب، و یاد مهتاب میکنم که چند شبی است دیگر در آسمان نیست و اصلاً هم به روی خودم نمیآورم که این سرگیجه و ضعف، از غذای کم نیست، از دلم است، که جایی گمش کردهام... میدانم نباید بنویسم. هر چه که هست را گذاشتهام برای نالههای سازم و اشکهایی که گاه و بیگاه از این گونهها سرازیر میشوند. دلم خوش است که لااقل کسی، جایی، میداند... دلم از آن پیادهرویهای شبانه میخواهد، که تا صبح راه بروی و هرچند وقت یک بار شعری هم بخوانی، محض آرامش خودت، بی انتظاری، که در این دنیا، اگر قرار باشد چیزی داشته باشی، همان است که قبلاً قربانیاش کردهای... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:47 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|