![]() |
![]() |
|
|
این سفرهای غربت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:15 توسط ماهان |
|
|
از کنار برفها به این سادگی نگذر
پ.ن:زندهام هنوز. و دلتنگ.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:27 توسط ماهان |
|
|
شب های روشن را دیدهام. شاید ۵ بار. شاید بیشتر. نمیخواهم از فیلم بنویسم. این دو سه شب، کتابش را خواندم. «شب های سپید». هر کس کتابی از داستایوفسکی خوانده باشد، میداند و میشناسد دقتش را در ظرافت رفتار آدمها. جزئیاتی که از ما پوشیده میمانند ولی میتوانند در توضیح افکار و احساسات آدم ها بسیار مفید باشند. این هم بماند. داستایوفسکی فیلسوف هم هست. او واقعاً فیلسوف است. در جریان خواندن کتابش، میتوانی حس کنی که انگار ذهنت منبسط میشود. روایتهایی از زندگیها و حرفهایی که فربه میکنند اندیشه خواننده را.
از ترجمه افتضاحش که بگذریم، شروع خوبی هم نداشت. داستایوفسکی شخصیت آزاردهندهای از مرد ماجرا میسازد. شاید برای من آزاردهنده است به خاطر رفتارهایی که نمیپسندمشان و در خودم هم میبینم. همین شخصیت داخل فیلم برایم دوستداشتنی تر است. شاید چون به نظر ایدهآل میآید. نمیدانم. به این فکر میکنم که داستایوفسکی میشناسد کاراکترش را. مطمئنم که خیلی بیشتر از من به شخصیتش فکر کرده. خوبیاش این بود که کوتاهی کتاب، زود به آخر داستان رساندم. جایی که غرق هیجان بودم. آنجایی که مرد طاقتش طاق میشود و زبان میگشاید. آن پیادهروی کوتاه مدت دونفره، زمانی که هردوشان بیدریغ عشق میورزیدند به هم. «چه گرمیم، چه گرمیم، از این عشق چو خورشید...» درست است که زودتر از آن که فکرش را بکنی همه چیز تمام میشود، اما چه اشکالی دارد؟ همانطور که خود نویسنده هم میگوید، چرا نمیشود با خاطره خوش چند دقیقه عشق، یک عمر با سعادت زندگی کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:41 توسط ماهان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:26 توسط ماهان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:29 توسط ماهان |
|
|
یکی بندهام با تنی پر گناه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 13:43 توسط ماهان |
|
|
دلم تنگه.
دلم خیلی تنگه. دلم میخواد گریه کنه. دلم لوس شده. دلم از سفر بدش میاد. دلم... آیدا کجاست الآن؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:3 توسط ماهان |
|
|
هنر سطحی، مخاطب پروفان*
کار جدید که میآید، با هزار شوق و علاقه میروم و آن را میخرم، به این امید که این یکی متفاوت باشد. یا نه، شبیه باشد. شبیه همهی کارهای خوبی که پیشتر شنیدهایم و امروز اثری ازشان نیست. ولی هر بار،یکی دو بار که آن را گوش میکنم، زیر لب، همکلام حافظ میشوم که «زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت...» دیر این نامه را چو زند مجوس جلوه زان دادهام به هفت عروس فراموش کردهایم منظور مولوی چه بود از آن «نغمه»هایی که «در بهشت» شنیدهایم و این آرکتیپها که «یادمان آید از آنها اندکی» چه بودهاند و چطور تجلی میکنند، یا حافظ که میگفت: جفا کردهایم. بیشتر از همه به خودمان. موسیقیمان هم شد مثل کنسرو که هر چه بود، حاضر و آماده خریدیم و مصرف کردیم و اصلاً به این فکر نکردیم که خودمان را پرورش دهیم. هنرمندانمان هم مقصراند. فراموش کردهاند نظم را ،معنی را. یادشان رفته حافظ را که میگفت: هر کو نکند فهمی، زین کلک خیالانگیز نقشش به حرام ار خود، صورتگر چین باشد حالا در این برهوت، دل میبندیم به همان آوازهای اقبال آذر و شب،سکوت،کویر و بر آستان جانان و از این دست. دلمان را خوش میکنیم به این که لااقل زمانی پیش، مردمی بودهاند که آوازشان، فریاد عشقشان بوده و فهمیده بودهاند «ذوق مستی» را. حسرت میخوریم که «عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد»... -----------------------------------------------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:10 توسط ماهان |
|
|
من میدانم
خدا حرفهایم را میشنود وقتی که هر روز در چشمانت بارانی میشوم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:57 توسط ماهان |
|
|
ای دریغا پارهی دل جفت جان...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:9 توسط ماهان |
|
|
من تا حالا مواد مصرف نکردم، ولی فک کنم بفهمم اعتیاد چیه.
یه وقتی مث الآن میفهمم، که سازم پیشم نیست و میخوام ساز بزنم. بیات ترک. رگهام کش نمیان، ولی اونقدر کلافه میشم که همینجوری راه میرم بیخود، حوصله کتاب ندارم، منی که سال به سال دست به اتاقم نمیزنم تمیزش میکنم، فقط واسه این که فکر ساز ولم کنه. بعدشم میام میشینم اینجا، تو دنیای مجازی میگردم، بلکه فرجی بشه. ولی نمیشه. بیفایده است. نگام میفته به این ۵۵ هزار تومن پول بیزبون، که با کلی زحمت جمع کردم و حالا باید بدم براش. ۳۰ تومن برای کلاسم (که البته این سومین ۳۰ تومنیه که میدم) و ۲۵ تومن برا صافکاری و نقاشیش که خوشگل بشه. مهم نیست که دیگه تا آخر ماه ۵ تومن پول دارم فقط. باید برم باز دستبرد بزنم به اون حساب فکسنی قدیمی و یه کم از اون چندر غازی که توش هست بردارم. ولی چی کار میشه کرد. بسوزه پدر اعتیاد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:3 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|