تبليغاتX
شمع خاموش
شرم می‌کنم از نگاهت نازنین
ژاله هم میچکد آخر از صورت گل، نه؟
لبخند که می‌زنی
دیده‌ای ماه را؟
غمگین می‌شود
که با روز چه کند.

آخر نسترن که تن می‌کنی
دل پروانه‌ها می‌لرزد
فراموش می‌کنند پرواز را، شمع را،
بد نیست گاهی هم
نگران قدم‌های آفتاب باشی
که لرزان و آهسته می‌آیند
مبادا بیدار شوی،
نوازش ماه با من.
نازنین!
 چند وقتی است
بهار
خواب خانه‌ی ما را ربوده است
مهتاب که می‌آید
ستاره‌ها مهمان خانه‌ی من می‌شوند
شعر می‌شویم همه
پر از یاد مهربانی تو...

  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:12  توسط ماهان | 

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم
نه برای دست‌هام
نه برای موهام
نه برای تنم
برای درخت‌ها
تا بهار بيايد.


و تو فکر می‌کنی
زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟
و تو فکر می‌کنی
يک سيب چند بار می‌افتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين می‌بود

اگر می‌توانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟

راستی
دريای دست‌هات
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.


و تو فکر می‌کنی
من چند بار
به دامن تو می‌افتم
؟
...
من فکر می‌کنم
جاذبه‌ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دست‌‌هات بوده
از خنده‌هات
موهات
و نگاه برهنه‌ات
که بر تنم می‌ريخت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 18:35  توسط ماهان | 
و بعد از آن ایوب دهان خود ر باز کرده، روز خود را نفرین کرد. و ایوب متکلم شده، گفت:« روزی که در آن متولد شدم، هلاک شود و شبی که گفتند مردی در رحم قرار گرفت، آن روز تاریکی شود. و خدا از بالا بر آن اعتنا نکند و روشنایی بر او نتابد. تاریکی و سایه‌ی موت، آن را به تصرف در آورند. ابر بر آن ساکن شود. کسوفات روز آن را بترساند. و آن شب را ظلمت غلیظ فرو گیرد و در میان روزهای سال شادی نکند، و به شماره‌ی ماه‌ها داخل نشود. اینک آن شب نازاد باشد و آواز شادمانی در آن شنیده نشود. لعنت‌کنندگان روز آن را نفرین نمایند، که در برانگیزاندن لویاتان ماهر می‌باشند. ستارگان شفق آن تاریک گردد و انتظار نور بکشد و نباشد، و مژگان سحر را نبیند، چونکه درهای رحم مادرم را نبست، و مشقت را از چشمانم مستور ساخت.

حالا هی بگین صبر رو از ایوب یاد بگیرین و چی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:32  توسط ماهان | 
                                     عشق

                                                     که دوباره بیاید

                                                                                 مدام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 7:8  توسط ماهان | 

من ندانم تو منی یا من تویی               محو گشتم در تو و گم شد دویی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:13  توسط ماهان | 
کلام جامعه پسر داوود که در اورشلیم پادشاه بود:
باطل اباطیل، جامعه می‌گوید، باطل اباطیل، همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقتش که زیر آسمان می‌کشد چه منفعت است؟
یک طبقه می‌روند و طبقه‌ی دیگر می‌آیند و زمین تا به ابد پایدار می‌ماند. آفتاب طلوع می‌کند و آفتاب غروب می‌کند و به جایی می‌شتابد که از آن طلوع نمود. باد دورزنان می‌رود و باد به مدارهای خود برمی‌گردد. همه‌ی چیزها پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی‌شود و گوش از شنیدن مملو نمی‌گردد. آنچه بوده است، همان است که خواهد بود، و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.
آیا چیزی هست که درباره‌اش گفته شود بنگرید این تازه است؟ در دهرهایی که قبل از ما بود آن چیز قدیم بود. ذکری از پیشینیان نیست، و از آیندگان نیز که خواهد آمد، نزد آنانی که بعد از ایشان خواهند آمد، ذکری نخواهد بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:12  توسط ماهان | 
داوود از رفتن گفته بود. از بغض بی‌کسی، وقتی می‌بینی همه‌ی عزیزانت ترکت می‌کنند.
نگفت، ولی می‌دانم بدش نمی‌آمد این را هم بگوید که 

رفیقانم سفر کردند، هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم...

گمانم بیشتر از نگرانی دوری عزیزان، غم و غریبی ماندن و حس درماندگی باشد که عذابمان می‌دهد. همچنان که آن‌ها هم غم رفتن دارند. اصلاً همین رفتن غم دارد. غصه می‌آورد. همین است که سعدی می‌گفت از "ذهاب"ات سخن نگو.
این روزها من هم نگرانم. بیشتر از همه از رفتن آیدا. که تا می‌توانم طفره می‌روم از فکر کردن به آن. می‌دانم سخت خواهد بود. بیشتر از همه‌ی دوری‌ها و سفرهایی که تا به حال دیده‌ام و تجربه کرده‌ام.
حتی همین مهشید که نه زیاد دیده بودمش و نه زیاد می‌شناسمش، صحبت رفتنش ناراحتم می‌کند...
امروز که شیوا هم از رفتن می‌گفت. حتی با این که می‌دانم اگر هم رفتنی باشد، یکی دو سالی لااقل کار دارد. ولی برگشتنی، فکر که می‌کردم، دلم می‌گرفت...
شاید هم لطف خدا بود که داوود اقلاً دو سالی این‌جا باشد. که شاید این دو سال، یکی باشد که باز اگر درد دلی داشتم، سنگ صبوری باشد، که مثل همیشه، پدرانه دل بسوزاند و کمکم کند. اگر چه که او هم دلتنگ است، اگر چه که او هم همیشه دلتنگ بوده...
خلاصه این که خود "رفتن" دلم را می‌لرزاند. حتی انگار یأس هم می‌آورد. یا همان حس ماسیدگی که داوود می‌گفت، از اتفاقاتی که جلو رویت می‌افتند و هیچ کاری جز نظاره نمی‌توانی بکنی...
حالا این وسط من می‌مانم و خودم که از سیزده-چهارده سالگی فکر رفتن بودم. یا بهتر که بگویم، فکر رفتن به آلمان. دلم خوش بود که کلاس زبان می‌روم و مشکلی هم که ندارم. انگار همه چیز جور شده باشد که من باقی این عمر را اگر نه، لااقل چند سالی را جای دیگری باشم. "آن جایی که روزی دختری بوده‌ است، که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا..."
حالا همین منم که دارم خودم را پابند می‌کنم به همین مملکت، به همین خاک. "خاک لامصب دوست‌داشتنی".  که حالا اگر خواست من هم باشد، جایی راهم نمی‌دهند. 
اشکالی ندارد. من می‌مانم. همه شما می‌روید. همین! این نه از آن غر و لندهای بچه‌گانه است، نه شکایت، نه حتی خواهش و تمنا.(این ها را یک بار دیگر هم گفته بودم،نه؟) چیستند؟ می‌گویم. این ها بغض است. بغضی که از همین الآن روی گلویم نشسته. که دست‌هایم را می‌لرزاند و گاه تحریک‌ام می‌کند که پاک کنم همه‌ی این‌ها را. بغضی که یک بار مثل دیشب، که ماه کامل بود و اتاق خلوت‌ام را پرکرده بود از نور، می‌آمد سر پلک‌هایم و نمی‌گذاشت بخوابم. که بعد از ساعتی تقلا و "شاپری" گوش دادن که خوابیدم، تا صبح هم مدام از خواب بیدارم می‌کرد و عجیب این که هر بار، زیر لبم این بیت بود که "دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت..."

شیوا فال حافظ گرفته بود برایم. می‌گفت ناراحتی از رفتن آیدا. گفتم هستم. مگر ممکن است نباشم؟
نمی‌دانم ادامه این حرف‌ها باید چه باشد. نمی‌خواهم باز "عاشقانه"ای شود. فقط می‌دانم اگر ادامه می‌دادم حتماً قسمتی از آن هم شکایت از خدایی بود که "لاابالی" است و التفاطی هم نخواهد کرد...
نمی‌گویم به هر حال. فقط کاش همه‌تان، هر کدام که می‌روید....
هیچ! بگذریم.
کسی جایی گفته بود: (سید علی صالحی انگار)
حال ما خوب است،
اما تو باور مکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:12  توسط ماهان | 
مهم نیست مشکلتون چقدر پیچیده باشه یا مسالتون چقدر سخت باشه.
فقط کافیه یک ربع از صحن مقدس توالت فرنگی استفاده کنید.
خلاص!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:25  توسط ماهان | 
لعنت به این شهر خراب شده!
یه خاکشیر فروشی هیچ جاش نیست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 21:59  توسط ماهان | 

گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 20:51  توسط ماهان | 
مدام شده ورد زبونم این شعر. و هر بار هم یاد آیدا میفتم با خوندش. دختر! اینم اضافه کن به همه‌ی اون شعرایی که فقط برای تو سروده شده‌ان!

بر شانه‌ی من کبوتری است که از دهان تو آب می‌خورد
بر شانه‌ی من کبوتری است که گلوی مرا تازه می‌کند
بر شانه‌ی من کبوتری است با وقار و خوب
که با من از روشنی سخن می‌گوید
و از انسان، که رب‌النوع همه‌ی خداهاست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:15  توسط ماهان | 
در من سپاس‌های داوود طنین افکنده است
در گرگ و میش بربت‌ها غنوده‌ام
و ستاره شبانگاهی را نفس کشیده‌ام.
پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه‌ها با تماشای آب‌های سپید
زمین عریان مانده‌است و باغ‌های گمان
و یاد مهر تو ای مهربان‌تر از خورشید...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:48  توسط ماهان | 
همیشه حیرانم می‌کند تقدس این ساعت‌ها. ساعت‌هایی که نمی‌دانم دریچه‌ی دل است که باز می‌شود، یا در آسمان، که ناگهان غرق نور می‌شوی، دلت می‌شود پر از تمام عشق‌های عالم، زبانت بند می‌آید و گاهی که حوصله کنی، قلم دست می‌گیری و چند خطی می‌نویسی...
[ستاره‌های دیر وقت شب‌های من...]

این بار برای ساجده می‌نویسم. برای مادرم. حرام است خواندن این نوشته بر هر که ندیده دل ما را.

از همان آغاز، همان وقت‌ها که از داوود اسمش را شنیده بودم، اولین بار که پشت تلفن صدایش را شنیدم: با داوود از سرّ این بیت می‌گفتیم که:«چو شبروان سراسیمه گرد خانه مگرد...» از همان وقت‌ها فهمیده بودم.
بعدها که صورتش را دیدم، همان رمز و پیچیدگی را داشت که خیال می‌کردم. اسمش، صدایش، چهره‌اش، حرف‌هایش...
نگاهت که می‌کند، نه تاب می‌آوری برق چشم‌هایش را، نه راه گریزی داری از جذبه‌شان. حرف که می‌زند، خیره می‌مانی به لب‌هایش، خاموش می‌شود تمام عالم که «انصتوا» شنیده‌اند...
ساجده را دوست دارم. ساجده حرف که می‌زند، شعر که می‌خواند، لبخند که می‌زند یا داوود را که می‌بوسد:
                            «ترسم که بوی نسترن مست است، هشیارش کند...»

داوود اصفهان است. ساجده آن اتاق نشسته، با نگار و صدرا. بحث می‌کنند انگار. من هم نشسته‌ام و نمی‌دانم چه می‌نویسم. دلم آن‌جاست، پیش آن‌ها...نه! دلم اصفهان است، که ساجده هم باشد...

می‌خواهم بنویسم. تا صبح، تا شب، تا این گرگ و میش که سحر شود.
ساجده را نمی‌توان نوشت. ساجده را من نمی‌توانم بنویسم. ساجده را بغلش که می‌کنم، دستانش را که می‌بوسم، به چشم‌های شیطان و مهربانش که خیره می‌شوم، آن وقت است که می‌بینم، می‌فهمم. آن وقت است که ساجده را می‌نویسم: روی دلم.
یک بار آرزو کردم، بر باد شد. باز هم می‌گویم: اصلاً همین است همه تقاضایم، تمنایم:
                          «کاش می‌شد همه‌ی این لحظه‌ها را در قابی گرفت و ...»

 چهارشنبه ۶تیرماه ۸۵
۴ بامداد      

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:57  توسط ماهان | 
خلاصه:

۱.هیچوقت فراموش نمی‌کنم این سه روز رو. عالی بود اون کارتون دیدنا و شعر خوندنا با نگار و ساجده و صدرا. اون حرفایی که با ساجده زدیم...

۲.نگار و صدرا رو خیلی دوست دارم.

۳.دیدنی بود قیافه‌اش! مامانم مدیر داخلی روزنامه ایران رو "نگهبان" خطاب کردند!!! کارد بش می‌زدی خونش در نمیومد!

۴."سه قلوهای بلاویل" محشر بود!

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:20  توسط ماهان | 
خوبی استخر اینه که هر چقدر بخوای می‌تونی توش گریه کنی.
هیچ کسم نمی‌فهمه.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:14  توسط ماهان |