تبليغاتX
شمع خاموش
برای مادر و پدرم، هر کدام جدا.

چه غریب بودی
             وقت شادی
                  که آغوشی نبود برای همراهیت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:51  توسط ماهان | 

ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم...

دست که به کاغذ می‌برم، ذهنم می‌شود آماج تمام عاشقانه‌هایی که تا حالا خوانده‌ام. شعر که یعنی تکرار آشناترین کلمه... خوبی تو و تمام اعتراف‌های زمین...«و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...» 
آیدا! من هم عاشقانه ندارم. هیچ‌کدام این‌ها مال من نیست. به قول خودت، بیماری اسطوره‌ پرستی‌ام اما اوج گرفته. آیدا! عاشقانه‌ی من همه‌ی زندگی‌ام است که بوی تو را گرفته. این ساعت‌ها و این روزها که می‌گذرند و نمی‌دانی چقدر غصه می‌خورم هر ثانیه که رفتنت نزدیک تر می‌شود و دلم تنگ‌تر:
«گفتم؟ پیش از تو هیچ مرواریدی پروانه نشد...»
حالا نه فقط وقتی که شاملو می‌خوانم یا گوش می‌دهم،یا کتاب که می‌خوانم، دیگر حتی به دست‌هایم که نگاه می‌کنم یاد تو می‌افتم...
می‌دانی؟ کاش همیشه نمایشگاه کتاب امسال بود...
آیدا! این‌ها که گفتم، عاشقانه نیست، تمنا هم نیست، حتی شکوه و شکایت هم نیست. همان ریزش کلمات است از لای انگشت‌هایم که کنترلش خارج شده از حد توانم و ...
"فسخ عزیمت جاودانه" تو بودی آیدا. مانده‌ام با عزیمت خودت چه کنم.
«حالا هم خواستم نگویم، قرارم نیامد.
تو لااقل هی مثل من پشت سرت را نگاه نکن...»
می‌فهمم آیدا. بودنت را می‌فهمم. بو می‌کشم حضور تو را. دیگر مهم نیست کجای دنیا باشی. فقط کنارم باش...

 

پ.ن: می‌دانم. این‌ها که نوشتم به قامت هیچ چیزی نمی‌ماند. هر چه کم است را خودت پرکن. بگذار گوشه‌ای از زندگی‌ات. یاد من که افتادی، دستانت را ببوس...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 13:36  توسط ماهان | 
چرا باید یه مورچه جسد یه مورچه‌ی دیگه رو برداره و با خودش ببره؟
خودم دیدم امروز...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:30  توسط ماهان | 
از فواید نگه داشتن آرشیو، اینه که یه وقت مثل الآن که بیکاری، می‌شینی و حرفای ۲ سال پیشتو می‌خونی و یاد کلی چیز خوب میفتی.
مال تابستون پیرارسال بود، قبل از این که شروع کنم به خوندن واسه کنکور. فکر نمی‌کنم نگین بخونه اینجا رو. ولی دلم براش تنگه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 0:30  توسط ماهان | 
امروز فهمیدم:
اگر نیکی هم بوده، بخشی از یک مشکل عصبی بوده.
من مدت‌هاست دیوانه‌ام...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:20  توسط ماهان | 
حالا می‌فهمم چی می‌گفت داوود از این که چطور تک‌بیت‌های حافظ مسحورش می‌کرد. چند روزیه بدجوری ورد زبونم شده این بیت:

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند               عرصه‌ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:5  توسط ماهان | 
دوست داشتم بهت و حیرت اون همه چشم بادومی رو وقتی چشمشون افتاد به گنبد شیخ لطف‌ الله.
دوست داشتم اون یک ساعتی رو که نشسته بودیم کنج مسجد و «گنبد سیاه» خوندیم.
دوست داشتم اون همه محبت و صمیمیت رو، دست های مهربون آیدا رو. چرخیدنشون زیر گنبد رو...
ممنون از هر دوشون.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 22:18  توسط ماهان | 
دلداری صبور زمزمه‌های آشنا...

داستانی که باید به گوش سوسوی چراغ‌های بی‌خبر ساحل برسانیم...

مضراب‌های درهم و شلوغ تار و فریاد مهربان ساز من که شکوه می‌کند انگار از سوز انگشتانم...

سرریز خون دلی که آلوده کرده صومعه را... خدا نکند که نغمه «رضوی» هم همراهش باشد...

چشم و دلی که از هول همیشگی باز نیامدن پر است...

دلی که «سامونش نمی‌بو...»

هل من ناصر؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:48  توسط ماهان | 
به صحرا شدم،
                     عشق باریده بود،
                                           و زمین تر شده،
چنان که پای مرد به گِلزار فرو شود
                                        پای من به عشق فرو می‌شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:45  توسط ماهان | 
یکی امروز بهم گفت مگس خوددرگیر! دارم دنبال یه جواب مناسب می‌گردم واسش! (دونقطه دی-منتظر باش!!!)

یکی دیگه امروز بعد از یک ساعت چونه زدن و التماس موفق شد نمره‌ی ۴۰ش رو از ۷۰ تو میان‌ترم بکنه ۴۱!!!!!!!!!!! ضایع نیست خداییش؟؟؟؟

همون یکی اولیه امروز تذکر اخلاقی دادند که اصلاً درست نیست یه جقله (?sp) مذکر وسط دانشگاه بادوم بذاره دهن یه دختر. لازم به ذکره که همین یکی امروز در موارد متعدد بنده رو ضایع فرمودند. البته این رو هم بگم که این یکی و یکیه دیگه سر پیری پایان ترمشونو ریدن (تا تاق!!!) و میفتن آخر عمری.
ما که البته کلی هم خرسند میشیم، ولی یکی دیگه تو اتریش شاکیه انگار! (بازم دو نقطه دی)

از داوود هم خیلی خیلی ممنونم بابت این. حکایت عجیب و جالبیه این «به گا» بودن عاشق. خیلی خوب بود پدر عزیز! سایه‌ات کم نشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:10  توسط ماهان | 
تقدیم به داوود، و همه‌ی آن هایی که "فرو بسته راهشان"، همه‌ی "شهسواران ایمان"...

«گفتم ای پیر! این چشمه‌ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن طلب می‌کنی خضروار پای‌افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی. گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی‌دانی. آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده. پس اولین قدم رهروان اینست و ازینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد، ازینجا تواند بود که بیش رود. مدعی چشمه‌ی زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی کشد. اگر اهل آن چشمه بود، بعاقبت بعد از تاریکی روشنائی بیند. پس او را پی آن روشنائی نباید گرفتن...»

                                                        نقل از:    عقل سرخ، شیخ شهاب الدین سهروردی


پ.ن: خرید امروزم بود. «مجموعه مصنفات شیخ اشراق». خیلی عالیه...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:56  توسط ماهان | 

و من چشم هایم را بستم
چرا که دست‌های تو اطمینان‌بخش بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:11  توسط ماهان | 
آخه یکی نیست بگه: بچه! تو رو چه به....؟؟!!! پررووووو!

 

پ.ن:چرا! یه بار مونا گفت!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:18  توسط ماهان | 
...
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید «مأیوس نباش»؟-
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گُر گرفتم.

زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.

من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید:
سال اشک پوری، سال خون مرتضا
سال تاریکی.

و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم

تو خوبی
و این همه اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.

تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.
عقده‌هایم شعر شد همه‌ی سنگینی ها شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگترین ِ اقرارهاست.-
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.

دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:50  توسط ماهان | 
کامنت هایی که نمی ذارم،
تلفن هایی که نمی زنم،
حرف هایی که نمیگم...
خوبه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:20  توسط ماهان | 
اینجانب، ماهان میرزاابوالقاسم شیرازی، در این جا رسماً اعلام می کنم که غلط کردم!
کتباً قول می دم! که چی اش رو می دونه آیدا! قول می دم بهش.
این هم به عنوان هدیه، برای آیدا:

مرا
     تو
بی سببی
               نیستی.
به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
                           ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی 
                                           به آفتاب
از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
                               که آزادی را
به لبان بر آماسیده
                          گل سرخی پرتاب می کند؟ -
ورنه
      این ستاره بازی
حاشا
      چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می‌کنی!

و دلت
کبوتر آشتی است،
در خون تپیده
به بام تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 20:47  توسط ماهان | 

و آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:39  توسط ماهان | 
دل ساده
 برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
 گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
 كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:25  توسط ماهان | 
                                          سمفونی این روزهای من
موومان یکم:  «شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت»
عماد:

ماهان، برادرک ام! برای تو می نویسم.
ماهان! شده چیزی توی گلویت هی وول بخورد، هی وول بخورد، خودش را بمالد به حنجره ات، خنج بکشد، صدات هم در نیاید؟! ها؟! شده؟!
شده صدای گریه ات بزند بالای بیات ترک؟
شده صدای هق هق ات از صدای سازت بلندتر شود؟
شده بعضی روزها احساس کنی تریا بوی عجیبی می دهد؟! مثلاً بوی یک "تو"ی ناز.
شده احساس کنی کاش کل کانون موسیقی در نتی شادمانه خلاصه می شد؟!
شده دلتنگ بشوی، دلت نه ساز بخواهد، نه کتاب، نه قدم زدن، نه... شده ماهان؟!
برادر هم بغض ام،
قرمز چشم های خیس تو، بوی شراب نمی دهد. بوی دلتنگی می دهد. بوی خون آب تنهایی می دهد. بوی "فسخ عزیمت جاودانه"!
این که تمام ثانیه های این روزها، سلانه سلانه از گونه های بی بوسه ات سُر می خورند،
این که قلمت به کاغذ نرسیده می شکند و کاغذ می دراند،
این که رخساره ات به زردی می زند،
نه این که طبیبی باشم که نبض تو مدهوش را به دست گرفته و نام "قرار"ت را می آورد که علت بی قراری ات را پیدا کند، نه! خواستم بگویم...
اصلاً ولش کن! همه چیز را نمی شود گفت. این را که خوب می دانی.
ماهان جان!
درد، ردیف نیست که بنوازیش.
درد، آن نیست که به فریاد بنشینی اش.
درد، چشم های مشتاق توست که در دلهره نیامد-آمد، تا انتهای راهروهای دانشکده روزی هزار بار می دوند.
دلم می خواست خیلی چیزها برایت بنویسم. از خیلی چیزها بنویسم. اما همه را می گذارم برای روز مبادا.
خوابم می آید. می خواهم بخوابم و خواب پسر جوانی را ببینم که لکنتی عاشقانه در شرم چشم هایش زنده می شود.
می خواهم طعم لیموی گس ببینم. خواب یاس و ستاره و سینه ریز.
خواب عاشقیت در تریاهای شلوغی که حواس هیچ کس در آن به ماهانِ عاشق نیست که در دم و بازدمی با معشوق اش دارد عشق بازی می کند....

 

موومان دوم:    «در خرابات مغان نور خدا می بینم...»  یا  «در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد»

خودم:

کار عماد بود. تیغ زد بر این دل چاک و این هم سرخی خونی است که از چاک های دلمه بسته باز جوشیده. دست من نیست. نوشته بود از "فسخ عزیمت جاودانه". از اسم اعظم. از شهر ممنوعه...
حس غریبی است وقتی نشسته باشی گوشه مسجد، نه از این مسجد های آجر و سیمان، از آن خشتی ها که معمارش "شیخ" بوده و بنّاهایش بی وضو دست به کار نمی برده اند، از آن ها که انگار درشان عطر خدا زده اند، که به یک نفس چنان مست می شوی که شراب هفتاد ساله را هم یارای آن نیست، آن ها که وقتی می ایستی دو رکعت نماز بخوانی، "حالت"ی می رود و محراب به فریاد می آید...
آن هم بعد از غروب، که فرشته ها خورشید را بدرقه کرده باشند و بیایند بنشینند روی شانه هایت، سجده که می روی نوازش کنند دستانت را، بلند که می شوی ببوسند گونه هایت را، سجده گاهت را...

                     «چون دلارام می زند شمشیر        سر ببازیم و رخ نگردانیم»
هی هی هی... آخر یکی نیست بگوید: پسر! کار نداشتی مگر که نشستی و زخم کهنه تازه کردی؟

   «دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند       از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید...»
نخواستم ناراحتش کنم. می گفت :حرف بزن با قاصدک. پیغام دارد برایت... نگفتم که مدت هاست هیچ قاصدی یا قاصدکی پیغامی نمی آورد .... که «انتظار خبری نیست مرا...»
شاید از همان آغاز... شاید هیچ وقت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:6  توسط ماهان | 
«همیشه همین است»
مدت ها بود می خواستم بنویسم. ترس بود انگار. نه از این که کسی بخواند یا کسی ناراحت شود یا از این ها که فکر می کنی یکدفعه عریان شده ای... از این که نتوانم بگویم. از این که نخوانند: «نه خود، نه غیر!»...مثل همیشه...
این بار هم اتفاقی است. کاغذ برای حل تمرین ریاضی بود که وسوسه گریبانم را گرفت و امانم نداد. فرقی هم نمی کند. به هر حال که گفته اند همیشه:

« گویند مگو سعدی، دیگر سخن از عشقت            می گویم و بعد از من، گویند به دوران ها...»
ترس از این که گم شوم میان این کلمات. کلماتی که نه مال من اند، نه مال گلشیری یا حتی داوود خودمان.
همیشه شیفته روزه سکوت بوده ام. اما هر بار سحورمان فوت شد و مجبور شدیم به قول داوود - یا حافظ، چه فرقی می کند؟- از می روزه گشا کنیم و دل ببندیم به همان «سابقه» که آخرش هم نفهمیدم منظور حکایت عصیان آدم بود، یا ماجرای سبقت رحمت خدا بر غضب نداشته اش...
مست بودم امروز. صبح با صبوحی عطار و این که گفته بود:« مومن به ساعتی هفتاد بار متحول شود و منافق هفتاد سال بر یک حال بماند» و ظهر هم مولوی که می گفت:

                      « هر که او بیدارتر، پردرد تر           هر که او آگاه تر، رخ زردتر...»
می بینی داوود؟ همیشه همین است. حکایت آن هاست که می گفتی انگار باید همیشه متوسط باشند. می بینی؟ حدیث کهنه مکرر می کنیم. گفته اند قبل از من و تو این حرف ها را...

                                           «جامه کهنه است ز بزاز نو...»
داوود! به خدا من هم خسته شده ام. همه اش ذکرم شده این که «خداوندا مو بیزارُم از این دل...»
می فهمد آیدا. می خواند انگار از چهره ام. مونا هم که خط نانوشته می خواند. این وسط من می مانم و تمام شرم ها و احساس هایم. تمام تمناهایی که هنوز هم بعد از آن همه تلاش شیوا، یاد نگرفته ام در دل نگه دارم...
داوود! اصلاً نمی دانم چه شد که مخاطبم تو شدی. نمی خواستم برای کسی باشد این درد دل ها. نمی خواستم بگویم حرف هایی را که گم شده اند این روزها...:

« خوابم را گم کرده ام.
خانه ام را گم کرده ام.
خاطره های خفته در رنگ لباس هایم را.
مضراب برنجی ترانه های تارم را.
رگه های پر نقش مرمر و ماه را.
حتی گرمای صدای مطمئنی را که می گفت:
عشق نشانی ساده ای است که تنها وقتی گمش کردیم پیدایش می کنیم...»

داوود! تو میدانی درد دلم را. این بار تو دعایم کن. می دانی که مضطر شده ام...:

                             «أمن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...»

 پ.ن: این را بعداً اضافه کردم. این ها را خواندم باز. سهم مهربانی آیدا بیش از این ها بود. دوستش دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:5  توسط ماهان | 
بی نجوای انگشتانت،
                             فقط،
                                     و جهان از هر سلامی خالی است....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 22:22  توسط ماهان |