![]() |
![]() |
|
|
برای مادر و پدرم، هر کدام جدا.
چه غریب بودی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:51 توسط ماهان |
|
|
ای دیر یافته با تو سخن میگویم... دست که به کاغذ میبرم، ذهنم میشود آماج تمام عاشقانههایی که تا حالا خواندهام. شعر که یعنی تکرار آشناترین کلمه... خوبی تو و تمام اعترافهای زمین...«و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...»
پ.ن: میدانم. اینها که نوشتم به قامت هیچ چیزی نمیماند. هر چه کم است را خودت پرکن. بگذار گوشهای از زندگیات. یاد من که افتادی، دستانت را ببوس...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 13:36 توسط ماهان |
|
|
چرا باید یه مورچه جسد یه مورچهی دیگه رو برداره و با خودش ببره؟
خودم دیدم امروز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:30 توسط ماهان |
|
|
از فواید نگه داشتن آرشیو، اینه که یه وقت مثل الآن که بیکاری، میشینی و حرفای ۲ سال پیشتو میخونی و یاد کلی چیز خوب میفتی.
مال تابستون پیرارسال بود، قبل از این که شروع کنم به خوندن واسه کنکور. فکر نمیکنم نگین بخونه اینجا رو. ولی دلم براش تنگه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 0:30 توسط ماهان |
|
|
امروز فهمیدم:
اگر نیکی هم بوده، بخشی از یک مشکل عصبی بوده. من مدتهاست دیوانهام...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:20 توسط ماهان |
|
|
حالا میفهمم چی میگفت داوود از این که چطور تکبیتهای حافظ مسحورش میکرد. چند روزیه بدجوری ورد زبونم شده این بیت:
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصهی شطرنج رندان را مجال شاه نیست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:5 توسط ماهان |
|
|
دوست داشتم بهت و حیرت اون همه چشم بادومی رو وقتی چشمشون افتاد به گنبد شیخ لطف الله.
دوست داشتم اون یک ساعتی رو که نشسته بودیم کنج مسجد و «گنبد سیاه» خوندیم. دوست داشتم اون همه محبت و صمیمیت رو، دست های مهربون آیدا رو. چرخیدنشون زیر گنبد رو... ممنون از هر دوشون.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 22:18 توسط ماهان |
|
|
دلداری صبور زمزمههای آشنا...
داستانی که باید به گوش سوسوی چراغهای بیخبر ساحل برسانیم... مضرابهای درهم و شلوغ تار و فریاد مهربان ساز من که شکوه میکند انگار از سوز انگشتانم... سرریز خون دلی که آلوده کرده صومعه را... خدا نکند که نغمه «رضوی» هم همراهش باشد... چشم و دلی که از هول همیشگی باز نیامدن پر است... دلی که «سامونش نمیبو...» هل من ناصر؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:48 توسط ماهان |
|
|
به صحرا شدم،
عشق باریده بود، و زمین تر شده، چنان که پای مرد به گِلزار فرو شود پای من به عشق فرو میشد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:45 توسط ماهان |
|
|
یکی امروز بهم گفت مگس خوددرگیر! دارم دنبال یه جواب مناسب میگردم واسش! (دونقطه دی-منتظر باش!!!)
یکی دیگه امروز بعد از یک ساعت چونه زدن و التماس موفق شد نمرهی ۴۰ش رو از ۷۰ تو میانترم بکنه ۴۱!!!!!!!!!!! ضایع نیست خداییش؟؟؟؟ همون یکی اولیه امروز تذکر اخلاقی دادند که اصلاً درست نیست یه جقله (?sp) مذکر وسط دانشگاه بادوم بذاره دهن یه دختر. لازم به ذکره که همین یکی امروز در موارد متعدد بنده رو ضایع فرمودند. البته این رو هم بگم که این یکی و یکیه دیگه سر پیری پایان ترمشونو ریدن (تا تاق!!!) و میفتن آخر عمری. از داوود هم خیلی خیلی ممنونم بابت این. حکایت عجیب و جالبیه این «به گا» بودن عاشق. خیلی خوب بود پدر عزیز! سایهات کم نشه!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:10 توسط ماهان |
|
|
تقدیم به داوود، و همهی آن هایی که "فرو بسته راهشان"، همهی "شهسواران ایمان"...
«گفتم ای پیر! این چشمهی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن طلب میکنی خضروار پایافزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی. گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمیدانی. آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی بچشم ندیده. پس اولین قدم رهروان اینست و ازینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد، ازینجا تواند بود که بیش رود. مدعی چشمهی زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی کشد. اگر اهل آن چشمه بود، بعاقبت بعد از تاریکی روشنائی بیند. پس او را پی آن روشنائی نباید گرفتن...» نقل از: عقل سرخ، شیخ شهاب الدین سهروردی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:56 توسط ماهان |
|
|
و من چشم هایم را بستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:11 توسط ماهان |
|
|
آخه یکی نیست بگه: بچه! تو رو چه به....؟؟!!! پررووووو!
پ.ن:چرا! یه بار مونا گفت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:18 توسط ماهان |
|
|
...
من عشقم را در سال بد یافتم که می گوید «مأیوس نباش»؟- من امیدم را در یأس یافتم مهتابم را در شب عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گُر گرفتم. زندگی با من کینه داشت من بد بودم اما بدی نبودم و من ستارهام را یافتم من خوبی را یافتم تو خوبی تو خوبی دلم میخواهد خوب باشم نگاه کن: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:50 توسط ماهان |
|
|
کامنت هایی که نمی ذارم،
تلفن هایی که نمی زنم، حرف هایی که نمیگم... خوبه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:20 توسط ماهان |
|
|
اینجانب، ماهان میرزاابوالقاسم شیرازی، در این جا رسماً اعلام می کنم که غلط کردم!
کتباً قول می دم! که چی اش رو می دونه آیدا! قول می دم بهش. این هم به عنوان هدیه، برای آیدا: مرا کلام از نگاه تو شکل می بندد. پس پشت مردمکانت نگاه از صدای تو ایمن می شود. و دلت با این همه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 20:47 توسط ماهان |
|
|
و آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:39 توسط ماهان |
|
|
دل ساده
برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها كيش كن كه قند شهر دروغي بيش نبوده است ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:25 توسط ماهان |
|
|
سمفونی این روزهای من
موومان یکم: «شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت» عماد: ماهان، برادرک ام! برای تو می نویسم.
موومان دوم: «در خرابات مغان نور خدا می بینم...» یا «در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد» خودم: کار عماد بود. تیغ زد بر این دل چاک و این هم سرخی خونی است که از چاک های دلمه بسته باز جوشیده. دست من نیست. نوشته بود از "فسخ عزیمت جاودانه". از اسم اعظم. از شهر ممنوعه... «چون دلارام می زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم» «دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید...»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:6 توسط ماهان |
|
|
«همیشه همین است»
مدت ها بود می خواستم بنویسم. ترس بود انگار. نه از این که کسی بخواند یا کسی ناراحت شود یا از این ها که فکر می کنی یکدفعه عریان شده ای... از این که نتوانم بگویم. از این که نخوانند: «نه خود، نه غیر!»...مثل همیشه... این بار هم اتفاقی است. کاغذ برای حل تمرین ریاضی بود که وسوسه گریبانم را گرفت و امانم نداد. فرقی هم نمی کند. به هر حال که گفته اند همیشه: « گویند مگو سعدی، دیگر سخن از عشقت می گویم و بعد از من، گویند به دوران ها...» « هر که او بیدارتر، پردرد تر هر که او آگاه تر، رخ زردتر...» «جامه کهنه است ز بزاز نو...» « خوابم را گم کرده ام. داوود! تو میدانی درد دلم را. این بار تو دعایم کن. می دانی که مضطر شده ام...: «أمن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...» پ.ن: این را بعداً اضافه کردم. این ها را خواندم باز. سهم مهربانی آیدا بیش از این ها بود. دوستش دارم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:5 توسط ماهان |
|
|
بی نجوای انگشتانت،
فقط، و جهان از هر سلامی خالی است....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 22:22 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|