تبليغاتX
شمع خاموش
ساده است نوازش سگی ولگرد،
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که:
                سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی،
چیدنش و از یاد بردن
      که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی،
دوست داشتنش،
                        بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن:
                                     که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن،
با دیگران زیستن
                       به حساب ایشان
و گفتن که:
                  من این چنینم!
ساده است که چگونه می زیی،
باری،
       زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:58  توسط ماهان | 
۱-انگار همه روابط من با بقیه باید افلاطونی و بی سر و ته باشه. بابا آخه من چه گناهی کردم خوب؟
این قبول که هنوز باید کلی چیز یاد بگیرم و بزرگ بشم، ولی خسته میشم به خدا!

۲-حضرت مازندرانی مژده خبر خوبی رو دادند که قراره این دو سه روز برسه و ما رو از این وضع در بیاره! منتظریم فعلاً!

۳-می ترسم از باری که این شخصیت مزخرف و احساساتی روی دوش آیدا می ذاره. همچنان قول می دم که آدم شم! ولی خب دوسش دارم آخه!

۴- سرم داره از درد می ترکه!

۵-خوابم میاد!

۶- همون ۳!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:39  توسط ماهان | 
اصلاً به روی خودم هم نمی آورم که می خواستم ننویسم. که تلخی همه این روزها دنیا را برایم سیاه کرده بود. می نویسم، چون حیات را دوباره، در رگ هایم، در روحم و در احساسم لمس می کنم. اشک در چشم هایم حلقه می زند وقتی فکر می کنم به محبت بی دریغ و بی پروای آیدا. ستایشش می کنم و من هم عاشقانه دوستش دارم. بگذار هر کس هر چه می خواهد بگوید، خودمان که می دانیم چقدر برای من خواهر است و چقدر برادروار عاشقش هستم. نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم. وحشی وحشی! به قول ساجده، مسیح تنم شده است، نه میخ مسیح تنم بر صلیب...

می دانم هر چه بخواهم بنویسم، نمی شود بیان کرد آن را که دست ها می گویند. شنیده است، می گویم... کاش همیشه باشد... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:29  توسط ماهان | 
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد
                                                که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:48  توسط ماهان | 
باطل اباطیل!
همه چیز باطل است!
انسان را از رنجی که زیر خورشید می برد چه سود...؟
نسلی می روند و نسلی دیگر می آیند. اما زمین برای همیشه می ماند.
آیا چیزی توان یافت که بتوان گفت: بنگرید! این تازه است؟

...

                                             جامعه پسر داوود، عهد عتیق

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:11  توسط ماهان |