![]() |
![]() |
|
|
تو که با مُو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شُو آیی به خوابُم...؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:32 توسط ماهان |
|
|
موندم چرا؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:52 توسط ماهان |
|
|
امشب همه غم های عالم را خبر کن...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:12 توسط ماهان |
|
|
این رورها اصلاً حال خودم را نمی فهمم. می دانم که اصلاً طبیعی نیست که میان ترم ریاضی داشته باشی و نخوانده باشی، بعد بنشینی و "شازده احتجاب" بخوانی و هفت پیکر.
گنبد سیاه که ... راجع به آن چیزی نمی گویم که باید خواندش. گنبد زرد هم گفتنش انگار عریانم می کند. گنبد فیروزه ای را می خوانم... دوباره می خوانم... حکایت غریبی نیست. حکایات ماهان است. ماهان که مردم "ماهان کوشیار" می خوانندش. که شبی مست در باغ می گردد و غافل، همسفر دیو می شود و می رود تا بیابان غولان و هر بار کسی را می بیند که می گوید اقبال داشته که او سر رسیده، دست در دامن او می زند، همراه او می شود و عاقبت می بیند که تنهایش گذاشته اند، که خود دیو بوده اند در قامتی نو..."شد ز ماهان شریک ناپیدا....ماند ماهان ز گمرهی شیدا..." باز ماهان به کار خود درماند بر خود استغفراللهی بر خواند تا این که درمانده می شود و از همه جا و همه چیز ناامید. نیت کار خیر خیر یش گرفت توبه ها کرد و نذر ها پذرفت به خدا من هم خسته ام و ملول. کاش می شد دلت را در قابی بگیری و بدهی به آن هایی که می خواهی بدانند ته دلت چیست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:33 توسط ماهان |
|
|
کدام دست آن چنان دوست خواهد بود که خنجر را نه تا دسته، که تا دست در سینه بنشاند...؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 9:32 توسط ماهان |
|
|
وسط سینه ات. نه نه! قلبتو نمی گم.شاید همونیه که بش میگن "دل" و قلب نیست. یه کم سمت راست. یه ذره هم بیا پایین. بعد برو تو. نمی دونم چقدر ولی می دونم خیلی خیلی عمیقه. اونجا که رسیدی یه وزنه آویزون کن به اندازه تموم دنیا. نه. همه دنیا که نه. کمتر از اون. اینم نمی دونم دقیقاً چقدره ولی خیلی خیلی سنگینه. آویزون که کردی همه چیز رو رها کن... سعی کن آزادِ آزاد باشی. اون وقته که حس می کنی داری تو خودت فرو میری. حس می کنی دیگه نمی خوای خودتو تحمل کنی. اون وقته که اون جا میشه مرکز ثقلت و تمام وجودت به سمت اون خم میشه. اون وقته که میشی مثل من...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 13:55 توسط ماهان |
|
|
-ماهان.......ماهان.......ماهان.........ماهان........ماهان.......ماهان......!!!
-کی؟ بگذریم مهم نیس. بعدش؟ -...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:7 توسط ماهان |
|
|
غبار گرفته. داره می گنده انگار.
منم بی حوصله ام، تلاشی نمی کنم. راستش دلیلیم ندارم... دوست دارم فقط بشینم و زل بزنم، بشینم و چشمامو ببندم و گوش بدم، نه صورتی هست، نه صدایی...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:31 توسط ماهان |
|
|
بشنوید
حکايت از حال جماعتي که بر رنج استاد صبر نکنند و خواهند که به مرتبهي اوستادي رسند. این حکایت بشنو از صاحب بیان پس برو خاموش باش از انقیاد از لب لباب مثنوی - با صدای عبدالکریم سروش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 16:46 توسط ماهان |
|
|
بهار آمد ، گل و نسرين نياورد نسيمي بوي فروردين نياورد
پرستو آمد و از گل خبر نيست چرا گل با پرستو همسفر نيست ؟ چه افتاد اين گلستان را ، چه افتاد ؟ كه آيين بهاران رفتش از ياد چرامي نالد ابر برق در چشم چه مي گريد چنين زار از سر خشم ؟ چرا خون مي چكد از شاخه ي گل چه پيش آمد ؟ كجا شد بانگ بلبل ؟ چه درد است اين چه درد است اين چه درد است ؟ كه در گلزار ما اين فتنه كردست ؟ چرا در هر نسيمي بوي خون است ؟ چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟ چرا سر برده نرگس در گريبان ؟ چرا بنشسته قمري چون غريبان ؟ چرا پروانگان را پر شكسته ست ؟ چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟ چرا مطرب نمي خواند سرودي ؟ چرا ساقي نمي گويد درودي ؟ چه آفت راه اين هامون گرفته ست ؟ چه دشت است اين كه خاكش خون گرفته ست ؟ چرا خورشيد فروردين فروخفت ؟ بهار آمد گل نوروز نشكفت مگر خورشيد و گل را كس چه گفته ست ؟ كه اين لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟ مگر دارد بهار نورسيده دل و جاني چو ما در خون كشيده ؟ مگر گل نو عروس شوي مرده ست كه روي از سوگ و غم در پرده برده ست ؟ مگر خورشيد را پاس زمين است ؟ كه از خون شهيدان شرمگين است بهارا ، تلخ منشين ،خيز و پيش آي گره وا كن ز ابرو ،چهره بگشاي بهارا خيز و زان ابر سبك رو بزن آبي به روي سبزه ي نو سر و رويي به سرو و ياسمن بخش نوايي نو به مرغان چمن بخش بر آر از آستين دست گل افشان گلي بر دامن اين سبزه بنشان گريبان چاك شد از ناشكيبان برون آور گل از چاك گريبان نسيم صبحدم گو نرم برخيز گل از خواب زمستاني برانگيز بهارا بنگر اين دشت مشوش كه مي بارد بر آن باران آتش بهارا بنگر اين خاك بلاخيز كه شد هر خاربن چون دشنه خون ريز بهارا بنگر اين صحراي غمناك كه هر سو كشته اي افتاده بر خاك بهارا بنگر اين كوه و در و دشت كه از خون جوانان لاله گون گشت بهارا دامن افشان كن ز گلبن مزار كشتگان را غرق گل كن بهارا از گل و مي آتشي ساز پلاس درد و غم در آتش انداز بهارا شور شيرينم برانگيز شرار عشق ديرينم برانگيز بهارا شور عشقم بيشتر كن مرا با عشق او شير و شكر كن گهي چون جويبارم نغمه آموز گهي چون آذرخشم رخ برافروز مرا چون رعد و توفان خشمگين كن جهان از بانگ خشمم پر طنين كن بهارا زنده ماني ، زندگي بخش به فروردين ما فرخندگي بخش هنوز اينجا جواني دلنشين است هنوز اينجا نفس ها آتشين است مبين كاين شاخه ي بشكسته خشك است چو فردا بنگري ، پر بيد مشك است مگو كاين سرزميني شوره زار است چو فردا در رسد ، رشك بهار است بهارا باش كاين خون گل آلود بر آرد سرخ گل چون آتش از دود بر آيد سرخ گل ، خواهي نخواهي وگر خود صد خزان آرد تباهي بهارا ، شاد بنشين ، شاد بخرام بده كام گل و بستان ز گل كام اگر خود عمر باشد ، سر بر آريم دل و جان در هواي هم گماريم ميان خون و آتش ره گشاييم ازين موج و ازين توفان برآييم دگربارت چو بينم ، شاد بينم سرت سبز و دلت آباد بينم به نوروز دگر ، هنگام ديدار به آيين دگر آيي پديدار |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:13 توسط ماهان |
|
|
پریروز، گر چه دیدن داوود و بودن باهاش خیلی ذوق زده ام کرد، ولی تو سرم همش فکر ساجده بود... خیلی دوست داشتم می تونستم کاری بکنم... خیلی دوستشون دارم هر دو شونو...
دیروز با دانش هم عالی بود. فکرشو بکنین زیر اون همه شکوه و عظمت مسجد شیخ لطف الله، دانش دراز کشیده بود روی زمین و منم کنارش سه تار می زدم... خیلی عالی بود... بعدشم این که... دلم کلی تنگه واسه شیوا... امیدوارم خوش بگذره بهش و سالم برگرده...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:57 توسط ماهان |
|
|
فعلاً فقط این که سال نو مبارک! خبرای این دو سه روز رو سر فرصت می نویسم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:42 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|