![]() |
![]() |
|
|
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده خونین نوشته صورت حال
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 22:50 توسط ماهان |
|
|
تولد نمی خوام! به خدا نمی خوام! نمی خوام کسی بهم توجه کنه. تو رو خدا راحتم بذارید...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13:20 توسط ماهان |
|
|
سکوت را هر هنگام که اراده کنی بشکنی، تقدس می شکنی،
تقدس آغاز می کنی با آوایی که سر می دهی آن گاه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 21:33 توسط ماهان |
|
|
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون که مست و خرابم صلاح بی ادبی است....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 13:13 توسط ماهان |
|
|
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:29 توسط ماهان |
|
|
بی حوصله شده ام. بعد از مدت ها عصبانی شدم دیروز. این همه افکار پریشان هر روزه ام، چند برابر شده اند این مدت. نمی دانم واقعاً عصیان، آن هم در برابر بکارت، شجاعانه است یا احمقانه.
این مردم شرم نمی کنند از این همه وقاحت؟ گاهی می مانی که داری چیزی را از دست می دهی یا همان را بدست می آوری... می ترسم از این سقوط... پیشکش همان شما که بوی گندتان حالم را مهوع می کند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:11 توسط ماهان |
|
|
باید استاد و فرود آمد،
بر آستان دری که کوبه ندارد. چرا که اگر به گاه آمده باشی، دربان به انتظار توست، و اگر بیگاه، به در کوفتنت پاسخی نمی آید. کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشی. آیینه ای نیک پرداخته توانی بود آن جا، تا آراستگی را پیش از در آمدن در خود نظر کنی، هر چند که غلغله آن سوی در زاده توهم توست، نه انبوهی مهمانان، که آن جا تو را کسی به انتظار نیست... که آنجا جنبش شاید، اما جنبنده ای در کار نیست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:51 توسط ماهان |
|
|
بعضی چیزها رو انگار همه پسرها می فهمند و من نمی فهمم.
نتیجه گیری منطقی اینه که یا من پسر نیستم، یا نفهم ام! البته نظر شیوا اینه که من می فهمم و خودمو می زنم به نفهمی. نظر شما چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 17:40 توسط ماهان |
|
|
تولد داوود و نگین مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 17:36 توسط ماهان |
|
|
امروز همان فردايی است،
كه همين ديروز صحبتش بود. خوابم را گم كرده ام، خانه ام را گم كرده ام، خاطره هاي خفته در رنگ لباسهايم را، مضراب برنجی ترانه هاي تارم را، و گرمای مطمئن صدايی را كه ميگفت: "عشق نشانی ساده ای است، که تنها وقتی گمش کردیم، پیدایش می کنیم..."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:56 توسط ماهان |
|
|
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
حدیث حول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت فغان که آن مه نامهربان مهر گسل به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از اندیشه تو باز آمد من این نگفته ام، آن کس که گفت بهتان گفت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:39 توسط ماهان |
|
|
پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمیکرد پرنده روزنامه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری میپرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 9:40 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|