تبليغاتX
شمع خاموش
برای داوود، که می داند که چه ها به یادم می آورد این "سوگ بنان" و این که نوشت و آن شب و من و او و ...

تو دوری از برم دل در برم نیست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:7  توسط ماهان | 

از كنار برف‌ها به این سادگی مگذر

نگاه كن

این‌ها جای پای پرنده‌ای كوچك بر روی برف‌ها نیست

كسی

روی برف‌ها گریه كرده است.

وقتی رفتی

كلاغ پیرخانه ما

به تمام حیاط‌ها سر زد

پدرم گفت: تنها ماندی پسر!

مگر نمی‌دانستی بدرقه كار بزرگترهاست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 14:1  توسط ماهان | 
تمام روز

خودم را مشغول می کنم

خواب هایم را چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:37  توسط ماهان | 
گوشی رو بذار و بگو خداحافظ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:5  توسط ماهان | 
قاصدک،

    در دل من،

              همه کورند و کرند.

 دست بردار از این در وطن خویش غریب...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:55  توسط ماهان | 
فلسفه علم - جلسه اول - قسمت دوم:

قبل از ادامه بحث، باید مطلبی را که فراموش کرده بودم، بنویسم: آن جا که گفتم تا جایی ادامه می دهیم که "شهود" کنیم. این را باید اضافه کنم که دریافت ما از محسوسات، مراتب دارد. درک حسی ما از هر چیز، نتیجه تلاقی دو چیز است: "سوبژه" و "آبژه". "آبژه" برای همه ثابت است، ولی ما متفاوت هستیم. بنابراین درک ما نیز متفاوت است و مراتب دارد و مراتب آن بستگی به ما دارد. در معرفت شناسی بحث است که مثلاً چرا وقتی چوبی را در آب می گذاریم و آن را شکسته می بینیم، به چشم خود اعتماد نمی کنیم. در واقع در این جا بوسیله خود حس (بینایی) خطای خودش را اصلاح می کنیم. حال می توان گفت هر گه درک ما از هستی بالاتر و والاتر باشد، فهم و حس ما هم قابل اعتماد تر و بسط پذیرتر است. ولی به هر حال اصل بر صحت محسوس است، و خطای محسوس را هم با خود حس دریافته و اصلاح می کنیم.
چند وقت پیش با یکی از دوستان صحبت می کردیم. به او می گفتم که به عقیده من ماهیت علم گذشتگان با علم ما متفاوت بوده است. دلیل این که مثلاً خیلی ها عقیده دارند اهرام مصر را ساکنین فرازمینی با علم پیشرفته شان ساخته اند نیز همین است، چرا که ما همه چیز را با علم خودمان می سنجیم. می بینیم که آن ها این تکنولوژی ما را نداشته اند و نتیجه می گیریم که نباید خودشان توانسته باشند! و البته در کتاب "اسرار الاهرام" هم مطالبی گفته شده که ثابت می کند اگر فرض کنیم علم فقط از همین جنس است که ما داریم، آن ها نمی توانستند چنین کارهای خارق العاده ای انجام دهند. و می دانیم که علمشان از این جنس نبوده (دلایل مفصلی در کتاب آورده شده). دوستم نیز در تأیید حرف من آورد که مثلاً پیغمبر اسلام در ساخت مسجد مدینه از سینوس و کسینوس استفاده کرده، بدون این که آن ها را - به این شکل که ما می شناسیم- شناخته باشد. و این که افرادی مثل آیت الله حسن زاده آملی گفته اند که برای اهل نظر - که مطمئناً خودشان هم جزوشان هستند - وقتی به درخت نگاه می کنند، درخت خود خواصش را برایشان بازگو می کند. و این که مثلاً همین آقا، مقالات عجیب و غریب در باب ریاضیات دارند که بسیاری از آن ها توسط شاگردانشان به سرقت رفته و در مجلات خارجی به چاپ رسیده و الخ.
برگردیم به مواردی که در قرآن ار علم نام آورده شده:

۳.در ماجرای حضرت سلیمان، آن جا که قرار است تخت بلقیس را حاضر کنند، ابتدا "قال عفریتٌ من الجن...-که من پیش از بلند شدن تو تخت را می آورم و بعد- قال الذی عنده علم الکتاب...-که من پیش از بر هم زدن چشمانت، تخت را حاضر می کنم-"

۴.آن جا که نوح قرار است کشتی بسازد، خداوند به او می فرماید: "واصنع الفلک بأعیننا و وحینا..."
در واقع آن علمی که به نوح عطا شده تا بوسیله آن کشتی را بسازد، نوعی وحی تلقی شده و خداوند است که بر آن نظارت دارد.

۵. در ماجرای رد شدن سپاه سلیمان از مسیری و تحذیر یکی از مورچگان، دیگر مورچگان را از این که سپاه سلیمان می آیند... آمده: "ففهمناها سلیمان..." (ما صحبت مورچه را به سلیمان فهماندیم) که باز این علم سلیمان به صحبت مورچه را از جانب خدا می داند.

۶. درباره داوود نبی می گوید: " و علّمناه صنعة لبوس لکم لتحصنکم من بأسکم" (و به او ساختن زره را آموختیم تا شما را از آسیب، محافظت کنیم)

۷. جریان "هاروت و ماروت" و فرستاده شدنشان به بابل و آموختن سحر به مردم :"یعلّمون الناس السحر..." و در واقع علم دانست سحر که البته این بار، این علم توسط شیاطین آموخته می شود.

جالب این است که در قرآن علم خوب یا علم الآخرة داریم. علمی که آموختن آن پسندیده است و علمی است که برای بشر مفید است.(پیامبر: أعوذ باللّه من علم الذی لا ینفع)

"یعلمون ظاهراً من الحیوة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون"

"ان الله یبغض کل عالم بالدنیا، جاهل بالآخرة"

و حیدر آملی در ادامه آن مطلب که قبلاً نوشتم، اضافه می کند:
"...شرف العلم یکون علی قدر شرف معلومه"

والسلام.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:30  توسط ماهان | 
تصمیم دارم از این به بعد، بخشی را به اسم "فلسفه علم" اینجا بگذارم. خلاصه ای از جلسات دکتر بینا به همین اسم که با بعضی نظرات خودم مخلوطشان می کنم، تا خواننده فقط متن را بخواند و فارغ از این که گوینده کیست، راجع به آن فکر کند. اضافه می کنم که آن چه نوشته می شود، لزوماً عقیده من نیست. مطمئن نیستم دلیل نوشتنم چیست. گمانم نوعی "میل به جاودانگی" باشد. فقط وقتی ایده آن به ذهنم رسید، هیجان زده ام کرد. تا ببینیم چه می شود.

منبعی که فعلاً معرفی شده، فصل دوم کتاب "Light on the Ancient World" است.

فلسفه علم - جلسه اول - قسمت اول:
اولین چیزی که در بحث راجع به هر موضوعی لازم می باشد، تعریف موضوع است. در اینجا ابتدا از علم شروع می کنیم. ولی مشکلی وجود دارد: همیشه برای تعریف آ از ب و برای تعریف ب از پ و ... استفاده می کنیم. اگر به جایی ختم نشود که تسلسل است، در غیر این صورت باید جایی به گزاره ای برسیم که آن را "شهود" کرده ایم و می پذیریم. شهود می تواند نتیجه دریافت حسی ما باشد-با حواس پنجگانه- یا درک اشراقی. بیاییم سراغ علم: اگر تعریفی از علم ارائه دهیم، در واقع از پیش به آن علم داشته ایم که توانسته ایم آن را تعریف کنیم و این دور است. پس نمی شود علم را تعریف کرد.
از منظری دیگر، حیدر آملی در "نقد النصوص" که تفسیری است بر "فصوص الحکم" ابن عربی، آورده است:
"فمطلق العلم ما له تعریف، لا عندهم و لا عند غیرهم. لانّ مطلق العلم هو الذی یشمل علم الواجب و علم الممکن و لا یمکن تعریف مثل هذا العلم بوجهٍ من الوجوه"
برای مطلق علم، تعریفی وجود ندارد، نه نزد آن ها (عرفا) و نه غیر آن ها. زیرا مطلق علم شامل علم انسانی و علم الهی می شود و ممکن نیست انسان بر علم الهی آگاهی یابد. (زیرا باید بر آن احاطه یابد)
حال که نمی شود آن را تعریف کرد، برعکس عمل می کنیم و می پردازیم به این که به چه چیزهایی علم می گویند. چه کسی؟ ابتدا با قرآن آغاز می کنیم:

۱. در سوره یوسف - که احسن القصص است و در واقع تنها قصه ای که یک جا و کامل در قرآن آمده- خداوند می گوید به یوسف در زمین مکانت دادیم، لنعلّمه من تأویل الاحادیث... و به او تعبیر خواب می آموزد. آموزگار این علم خود خداوند است.

۲.حضرت سلیمان می گوید "علِّمنا منطق الطیر...". زبان پرندگان (و دیگر جانداران) را تعلیم دیده است که این نیز از طرف خدا می باشد.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:39  توسط ماهان | 
این را برای شیوا می نویسم، گر چه نمی دانم می خواند یا نه. به حرف زدنم فکر می کردم. گفته بودم برای این است که ساجده را به یادم می آورد. امروز بیشتر فکر کردم، دیدم این نیست. ساجده و داوود به طرز عجیبی همه روز در ذهنم هستند. این را گفته ام به داوود. سر کلاس، در حرف هایم با دیگران، در اتوبوس،.... دلیل این که از حرف زدن عادی فرار می کنم، یک جور پناه بردن به کودکی است. راز تمام رفتارهای بچه گانه ام هم همین است. کسی از بچه انتظار ندارد که معقول و بهنجار و متعارف رفتار کند... وقتی مثل بچه ها-یا هر طور دیگری، غیر از تکلم عادی ام- حرف می زنم، می توانم حرف هایی را بزنم که در حالت عادی نمی توانم. نه قید و بندی است، نه اجباری و نه این مراعات های مسخره. گفتم شاید دانستن این، باعث شود لااقل پیش خود نگویی که "این پسره سن خر رو داره ولی خجالت نمیکشه..."

می خوام آزاد باشم. از مراعات بی دلیل بدم میاد. از مخفی کردن بدم میاد. از نقاب زدن به خاطر شناخته نشدن بدم میاد....من عاشقتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:1  توسط ماهان | 
می کشندم گه از این سوی به زنجیر و گه آن سوی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:49  توسط ماهان | 
چرا! بدتر از اونم هست! این که اون کلاست تشکیل نشه!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:2  توسط ماهان | 
هیچی بدتر از این نیست که فقط یه کتاب تو کیفت باشه و اون رو هم همین امروز تمومش کرده باشی و ندونی با این دو ساعت که تا کلاس بعدیت مونده چی کار کنی!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 13:58  توسط ماهان | 
تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است. زمان بشری دایره وار نمی گذرد، بلکه به خط مستقیم پیش می رود. و به همین دلیل انسان نمی تواند خوشبخت باشد، چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 13:21  توسط ماهان | 
ابریق می مرا شکستی ربی                         بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو می کنی بد مستی؟          خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو                 آن کس که گنه نکرد، چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی؟                   پس فرق میان من و تو چیست بگو

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 19:16  توسط ماهان | 
از شیوا ممنونم. دوسش دارم. خیلی زیاد دوسش دارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 13:43  توسط ماهان | 
داوود از تغییر نحوه نوشتنم پرسیده بود. شاید بقیه هم متوجه شده باشند. برای من البته، ناخودآگاه بوده ولی الآن می توان سیر آن و علتش را ببینم.

بله داوود جان، آشفته ام... ذهنم مشوش شده است... با تمام آن آرامشی که گفتی، آشوبی است در بعضی گوشه های ذهنم.

خسته شده ام از خیلی چیزها. از این که مجبور باشم مراعات های بی دلیل بکنم. از این که مجبور باشم همه چیز را توضیح دهم. از این که هیچ چیز آن طور که من می خواهم نباشد. از این که نتوانم با آن هایی باشم که دوست دارم. از این که همیشه از خوب بودن چیزی، نشدنی بودن آن را نتیجه گرفته ام و هر چه چیزی را بیشتر دوست داشته ام، کمتر آن را داشته ام. از این که مجبور باشم همه چیز را تحمل کنم. از این که...

حتی همین کیش که گفتی، همین که برایم اینقدر رویایی است، دلیل محکمی است بر این که نمی شود!

داوود جان، دیگر برای خوانده شدن می نویسم. می خواهم تو هم بدانی. شاید به همین دلیل است که خیلی دوست داشتم ساجده هم می خواند. و شیوا که نمی داند نخواندنش عذابم می دهد...

به قول این معارفی ها،البته، خواندن تو(ها) "علت موجده" نیست. درد دل است که زمانی روی کاغذ می نوشتم و زمانی همه اش را آتش زدم. درد دل است که می شود -شاید- با ساز گفت، نه برای کسی، که برای خودم. ولی این جا می نویسم، چون می خوانی(د)،و دست من هم نیست. آن چه هست را می نویسم...

داوود جان، دلم تنگ است. برای تو، برای در آغوش گرفتنت، برای آن تا سحر بیدار نشستن ها، برای دست ها و حتی بوی سیگار ساجده، برای "پسرم" گفتن هایتان....

دلم تنگ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:51  توسط ماهان |