![]() |
![]() |
|
|
شوق است در جدایی و جور است در نظر...
سعدی و داوود! میگن : هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم... من چی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 9:44 توسط ماهان |
|
|
من تکذیب می کنم!
من همه چیز را تکذیب می کنم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 12:42 توسط ماهان |
|
|
الآن که دلم تنگه و دارم می میرم از غصه مامان و بابام رو می خوام.
الآن که دلم تنگه و دارم می میرم از غصه می خوام بغلشون کنم. الآن که دلم تنگه و دارم می میرم از غصه هیچکس نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:9 توسط ماهان |
|
|
رویاهایی که پیش چشمانم پرپر می شوند....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:34 توسط ماهان |
|
|
از همشهری بدون مونولوگ بدم میاد!
مامانم کجاست؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 13:38 توسط ماهان |
|
|
بر در کفر آمده ام تا که به ایمان برسم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:57 توسط ماهان |
|
|
درآمد، پنجه شعری، کرشمه.
درآمد، پنجه شعری، کرشمه. معماری، دکتر دانشگر، اتریش، آلمان. درآمد، پنجه شعری، کرشمه. معماری، مونیخ، ماینتز، دارمشتات، وین. درآمد، پنجه شعری، کرشمه. داوود، ساجده، همشهری، شیوا، مادر، عشق، دلتنگی. درآمد، پنجه شعری، کرشمه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 23:26 توسط ماهان |
|
|
برف نو ، برف نو ، سلام ، سلام
بنشين خوش نشسته اي بر بام پاكي آوردي اي اميد سپيد! همه آلودگي ست اين ايام راه شومي است ميزند مطرب تلخ واريست مي چكد بر جام اشك واري ست مي كشد لبخند ننگ واري ست ميتراشد نام شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار نقش همرنگ مي زند رسام مرغ شادي به دامگاه آمد به زمانی که بر گسيخته دام ! ره به هموار جاي دشت افتاد اي دريغا كه برنيايد گام ! تشنه آنجا به خواب مرگ نشست کآتش از آب می کند پيغام ! كام ما حاصل از آن زمان آمد كه طمع بر گرفته ايم از كام خام سوزيم ، الغرض ، بدرود ! تو فرود آي ، برف تازه ، سلام |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 3:17 توسط ماهان |
|
|
حالم از این همه کثافت به هم می خوره!
مرده شور همتونو ببره! دوست دارم پیش مامان و بابام باشم! دوست دارم این جا باشن! همین الآن! دوست دارم سه تایی بریم مسافرت! دوست دارم یه جایی بریم که فقط خودمون باشیم! دوست دارم یه جایی بریم که این آشغالا نباشن! شیوا رو فراموش نکردم. اون نمیاد! میدونم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 2:54 توسط ماهان |
|
|
شب نشینی من،
از ترس نور نیست، من از آدم ها می ترسم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:28 توسط ماهان |
|
|
"I must find a truth that is true for me . . . the idea for which I can live or die" I see it all perfectly; there are two possible situations-one can either do this or that. My honest opinion and my friendly advice is this: do it or do not do it-you will regret both. Soren kierkegaard, Either/Or
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:2 توسط ماهان |
|
|
چنين پدري رو، نميشه عاشقش نبود! ولي وقتي كه من عاشقش شدم، نمي دونستم داوود اين قدر...."داوود"ه!!!
بر خاك داوود مرادي گراوند چند وقتي بيش نيست كه «از خشت و خاك» را شنيدهام، توليدي از بنياد فرهنگي رودكي، به نشر آواي باربد، به يادبود حكيم فردوسي كه روزها و روزها من و گوشهايم را به خود مشغول كردهاند، دريغم آمد كاري را كه آغازين قطعهاش «از خاك» نام دارد و آخرين «تا خشت»، بيشتر نشنويم... دلم جوان ميخواهد، از آن جوانها كه شاهنامه كه ميخوانند چهارستون بدنشان بلرزد، از آن «سه ده ساله» مردها كه به روز نبرد فخر آسمان باشند و شوكت زمين، دلم جوان ميخواهد... دلم پير ميخواهد، از آنها كه روزگاري پيشتر در قهوهخانهها و كنج سياهچادرها پيدايشان ميكردي كه خسرو وشيرين ميخواندند و شاهنامه، شاهنامه به آن صداي گرد گرفتهي هورقليايي، به آن نوا كه به شنيدنش جوانها را چارستون بدن به لرزه ميافتاد، از آن پيرها ميخواهم كه پنجهشان كه به تاري ميرفت زهره چنگي به رقص ميآمد، از آنها كه سازشان رزمشان بود، بي نشئگي و خماري... دلم جوان ميخواهد، كار جوانانه، از آنها كه جدايت كنند از اين سازبنديهاي همه جا شنيده، ببرندت به خلوت تنبور و سرنا، و اگر گوشهاي دوتار ابريشم گذاشتند، به قداست دستكها و دستانهايش، به قداست آن سيمهاي ابريشمش، كنجي شريف بنشانندش، همان جا كه روزگارها بود و حالا نيست. دلم پير ميخواهد، پير بيخمار، و اين جوانها، پيري بي پيرايه انگار چشيدهاند، و اين بار بعد شنيدن «سايه روشن مهتاب» كه گوشهايمان را به صداي نوي بيپيرايه آراست، حالا جوانهاي ديگري آمدهاند، اين بار كارشان «از خشت و خاك» است، آمدهاند كه به روز خاكنشيني موسيقيمان و گوشهنشيني بزرگانش، صداي تازه سازند، به ساز تازه. «از خشت و خاك»، از خاكمان بلند كرد، وقتي اين پنج و شش ماه دلمان به چيزكي هم خوش نبود، كه تازه بازار موسيقي را بيارايد. از خشت و خاك كار جوانان است، همانهايي كه شاهنامه چار ركن تنشان را به خروش آورده، انگار شاهنامه باز دارد در سكون و سكوت، نيرويمان ميبخشد به دوباره رفتني... از خشت و خاك يادواره حكيم فردوسي است، موسيقيساز آن صادق چراغي كه چيره، بادي مينوازد، چيره سرنا و ني و دونلي و بالابان مينوازد، خواننده هم عليرضا قرباني كه به قوت صدايش دلمان گرم است، و دمش گرم باد... اسم گروهشان را گذاشتهاند ايل، اين ايل موسيقي قاعده تازه وضع كردهاند، شايد هم دنبال قواعدي كه گرد نسيان گرفتهاند، دارند تلاش ميكنند، تا از اين صداهاي بيغبار امروز به فضاي نيم تار، نيم روشن زمان فردوسي ببرندمان، به مدد سازهايشان كه با سازهاي امروز ديگرگون است، به مدد صداي دوتار و دوتار ابريشم و سرنا و رنگ تازه سازبندي، به مدد پاساژهاي پهلواني و اساطيري، انگار در همان صندوقخانه قديمي دنبال صداي تازه بودهاند، «كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي»... كار، فقط خواندن شعرهاي فردوسياست، و چه اهميت دارد اگر فقط مجبور شوي «فعولن فعولن فعولن فعل» بخواني، كه ضرب تو آنچنان تنوع نداشته باشد، اصلا انگار موسيقي ما در شكل بنيادينش اين همه رنگ ضرب نداشته، آنها را از اعراب و تركها گرفته، و الا ما بودهايم و چند تايي اتانين محدود و شگرف كه به تكرارشان، ولو به قدر مثنوي معنوي و شاهنامه، بايد حقيقت را ميگرفتيم، پس ضرب را بگذار همين جا و با مقامگردي پابهپاي «از خشت و خاك بيا»، بيا تا با هم به مركب برويم، به مرصع، از گردش مقام و ... بگذار تا سرنا فقط فضاسازي كند، تا حريم حرمت موسيقي تك صدايي ما به گروهبافي نشكند، اصلاً جايي كه حق آواز دارد چه جاي چند صدايي؟ دنبال وحدت بودهايم در اين پيچش صداها، آنجا كه همه دنبال يك صدا سلوك كنند، هر يك به خويش. گاهي هم كه بايد بايستي و چند شعري از حكيم بشنوي، صداي بهروز رضوي، با آن روايت خالص پر از شعرش با توست، آرام بنشين، در حريم حكيم و گوش بده، به صداي ساز اين جوانان، به صداي بربت و تنبور و دوتار و ني و غژك و رباب و سرنا و ني و دونلي، به رقص تمبك زورخانه در فضاي تهي بين اين همه سلوك، به روايت پير. اگر «از خشت و خاك» را ميشنوي مراقب باش، كه عادتهاي گوشت را بياموزي كه اينجا بايد دنبال صداي جوان باشد، از همانها كه يك زمان در نوبانگ كهن دنبالشان بود، روزگاري بعد در رازنو و شاهنامه كردي و ... و چند وقتي است گمشان كرده، به گوشهايت بگو مراقب باشند در دام عادتهايشان نيافتند، يا به دام كرامات ياد رفته، بگو كنايت خشخاشهاي سربريده را جدي بگيرند، بگو تاريخ ايران بيرحم است، تاريخ هنرورزي در اينجا بيرحم است، پيري كه بيكرامت شد را زود از ياد ميبرند، زود فراموشش ميكنند، بگو پهلوان زنده را عشق است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 15:52 توسط ماهان |
|
|
این ساکت صبور، که چون شمع
سرکرده در کنار غم خویش با این شب دراز و درنگش، جانش همه فغان و دریغ است. فریادهاست در دل تنگش. در خلوت غم آور مرجان .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:34 توسط ماهان |
|
|
این رو سه شنبه نوشتم. سرور خراب بود نشد پست کنم:
مدتي است حوصله نوشتن ندارم. شايد حرفي براي گفتن نيست. شايد هم نمي خواهم همه نوشته هايم پر باشد از عشق و علاقه و دلتنگي ام براي آن ها كه مي دانند... حالا ديگر روزهايم شده است خروار گوشه ها و دستگاه ها كه از "صداي نحيف پيرمرد" و پنجه هاي طلايي مي آيند. گاهي هم اين ميان-مثل الآن- "نوا"ي "دود عود" و اين كه "لاجرم در ديده طوفان خوشتر است"... حتي امتحان فردا هم ديگر نگرانم نمي كند. 12 يا 18 بهمن به هر حال خيلي مانده... حتي همين فردا هم كه قرار است به داود زنگ بزنم دير است. و همين نمي دانم چند روز ديگر كه باز مجالي شود تا درددلي كنم با شيوا... باز هم همان شد. چه كنم؟ حرف دل را كه نمي شود نگفت... اين ساز هم ديگر چاره ای نمي كند. روزنامه امروز را برميدارم. مونولوگ-6 را مي خوانم. دوباره...سه باره... نمي خواهم هر چه مي نويسم حديث دلتنگي باشد...نمي نويسم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:23 توسط ماهان |
|
|
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 15:41 توسط ماهان |
|
|
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 18:57 توسط ماهان |
|
|
متن امروز ساجده عالی بود! خیيييييييييييييييلی خوب بود! اونقدر خوب که تا خوندمش نتونستم تحمل کنم و زنگ زدم برای شیوا هم خوندم! (حکایت "وصف العیش نصف العیش"!!!)
وقتی اونجاش رو خوندم که نوشته بود: "حوالی تجریش، دوامی به عشاق راست پنجگاه می رسد و صدای نحیف پیرمرد مسخ اذان موذن زاده می شود."حی علی خیرالعمل..."" از ذوق داشتم می مردم! خیییییلی عالی بود. "ابر و خورشید، سایه روشن شان را آن چنان روی برج های پایتخت انداخته اند که چشم را به جنون می کشند...هنوز می شود برای آمدن برف به تولد مسیح دلخوش بود" واااااااای که چقدر ذوق مرگم من الآن! واااااااااااای که چقدر من عاشق مامانم ام!
پ.ن: دارم ردیف دوامی گوش می دم... (چنين كه صومعه آلوده شد به خون دلم، گرم به باده بشوييد، حق به دست شماست....) پ.ن ۲:یه چیزی! من کلی پرسيدم كه چه جوري ميشه دبليو ام اي رو ام پي تري كرد و كلي نشستم این دوامی ها رو ام پی تری كردم كه بدم به مامانم...نمي دونم خوشحالم يا ناراحت از اين كه خودش گير آورده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 13:15 توسط ماهان |
|
|
آقاجون من مشاوره نخوام باید کی رو ببینم؟ من کی نظر تو احمق رو راجع به تغییر رشته پرسیدم که نیم ساعت می شینی و پشت سر هم زر می زنی؟ آخه به تو چه مربوطه؟ هر وقت یکی ازت نظر خواست، حق داری بگی حرفتو، نه اینکه اینجوری اعصاب منو واسه تحمل کردن یه مشت چرت و پرت تکراری خرد کنی! مخش اندازه گنجشکه به خدا! تو برو همون بومبا بفروش! الاغ!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 13:20 توسط ماهان |
|
|
دختر میگوید: این سربالایی، پدر آدم رو در میآره...
و ادامه میدهد: باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هس وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو میره بالا؟ استاد پاسخ میدهد: وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست، راحت میری بالا. دختر میپرسد: پس بنظرت من چرا سخت میرم بالا؟ استاد میگوید: برای اینکه مطمئن نیستی، مردّدی... دختر، همان کرده که کیرکگور میگوید «کنارهگذاری بیپایان». همهچیز را از خودش، یا خودش را از همه چیز رها کرده تا با اراده، همة وجودش را برای تنها یک گزینش، در گرو بگذارد. نتیجه هم جهشی بزرگ است که دختر در توصیفش میگوید:
من توی این چهارشب، ده سال بزرگتر شدم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:55 توسط ماهان |
|
|
کیرکگور سه مرحله را در زندگی بتصویر میکشد: مرحلة استتیک یا حسّانی که قهرمانش دونژوان است. مرحلة اخلاقی که آگاممنون یا آنتیگونه نمایندگیش میکنند و مرحلة ایمانی که نمادش ابراهیم است. گذر از هر مرحله به مرحلة دیگر – برخلاف آنچه هگل معتقد است – نه با اندیشیدن که با گزینش محقق میشود. اندیشه، بیکار گوشهای مینشیند و چشم به اراده میدوزد تا جهش – و نه فرایندی پیوسته – رخ دهد. اینطور، ما دیگر سر و کاری با آنتیتزها نداریم؛ هر چه هست، آلترناتیوها هستند. باید که فرد، تمامی وجودش را گرو بگذارد و دست به گزینش بزند تا مرحلهای را طی کند.
اینطور، ضدّیتها و جداگانگیها – برخلاف خواست هگل – مستور نمیمانند؛ برجسته میشوند. بهتر بگویم: از درّة جدابودگیها تنها با جهش ایمان میتوان گذشت؛ پلی از جنس دیالکتیک هگل در دست نیست. هیچ پیوستگی در کار نیست؛ هرچه هست، گسست است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:53 توسط ماهان |
|
|
نمی دانم لعنت است این، یا دعا،
که مدام بر پدرم می فرستم... من مانده ام و ... خرواری از این ها... اایمان، جهش است. ماجراست. خطر کردن است. ایمان، از همة اینها بالاتر، سرسپردن به بییقینی عینیست؛ ایمان سرشار از این پارادوکسهاست و ارزش آن هم در تحمل ِ رنج ِ قرارگرفتن در آنهاست. هیچکس در راه ِ ایمان نمیتواند انسان را درک کند. هیچکس نمیتواند او را همراهی کند. هیچکس تنهاتر از شهسوار ِ ایمان نیست. "اگر وقتی سخن میگویم نتوانم خودم را بفهمانم سخن نمیگویم." [۱۴۶] "پارادوکس ِ ایمان، حد ِ وسط، یعنی کلی را از دست داده است. [...] ایمان نمیتواند از طریق ِ واسطه به کلی تبدیل شود، زیرا با این کار نابود میشود. ایمان همین پارادوکس است و شخص نمیتواند خود را برای هیچکس قابل ِ فهم کند." سرسپردگی از آن جنس که مرد استاد در شبهای روشن به نقل از ناظم حکمت میخوانَد: به من گفت بیا |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 11:20 توسط ماهان |
|
|
عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم،
و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شرٌ لکم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 10:16 توسط ماهان |
|
|
چه شکرهاست در این شهر، که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 22:18 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|