تبليغاتX
شمع خاموش
ای لولیان ای لولیان یک لولی ای دیوانه شد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:50  توسط ماهان | 
خب، فعلاً تا این آقاهه پرینتشو بکنه و نوبت من بشه که تحقیق فارسیم رو پرینت کنم، وقت دارم که بنویسم. اول این که این رو که خوندم کلی دلم سوخت! خب تقصیر خودته دیگه دختر! تا تو باشی به خاطر شیش صفحه جوش(!) و کوئیز، نمایشگاهو ول نکنی بری سری کلاس!

دوم این که هنوز زنگ نزدم بپرسم، ولی امیدوارم جوجوی ساجده پیدا شده باشه.

سوم این که این فرصت تا تابستون، یعنی کلی درس خوندن! ذیگه حالا مجبورم زیاد درس بخونم.

چهارم این که دیروز با ساجده خیلی خوش گذشت. کلی حرف زدیم... کاش بمونن همه این چیزای خوب...

پنجم این که خیلی ذوق مرگ کننده است وقتی محبوب ترین بازیگرت رو ببینی از نزدیک.
رضا کیانیانم تو نمایشگاه بود. حیف که باید با شخصیت(!!!) می موندم و ابراز احساسات نمی کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:55  توسط ماهان | 
الان ۱ نصفه شبه و من نیم ساعت پیش رسیدم خونه...

بدجوری خستم...

بعد بیشتر می نویسم. فقط این که دلم برا داود و ساجده تنگه....خیلی زیاد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:7  توسط ماهان | 
بهم حق بده، که به این فکر کنم،

که این همه حرف،

یه ذرش نمی تونست تو عملت،

یا حتی تو حرفات باشه؟

فکر کردی به این که من از تو چی دیدم؟

که چقدر مهم بود واسم اینا؟

که چقدر می تونست همه چیز فرق کنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:52  توسط ماهان | 
قاصدک،

ابرهای همه عالم شب و روز،

                        در دلم می گریند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 8:35  توسط ماهان | 
دلم گرفته است...
تمام دو روز گذشته من، با یاد ساعت هایی گذشت که در کنار شما بودم...
تیتر خبری که نوشته: "نمایشگاه پرتره هنرمندان"، عکس هایی از کاوه کوثری،...، ساجده شریفی،... 
دلم میلرزد...
          اشک هایم نیز....

حتی نوای تار و آواز کرد بیات هم که همیشه تسکین دل من بودند این بار...
این بار زخمه ها نه ساز را، که دل تنگ من را می لرزانند... یادآور خاطرات با شما بودن،
و من می مانم و ...


بزن‌ آن‌ پرده‌...  اگر چند تو را سیم ازین تار گسسته است...

کاش بودید....
کاش بودم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:10  توسط ماهان | 
خب...
وقت اینه که از این دو روز بگم...

به این فکر می کنم، که مامان و بابام که میدونن خودشون، اونایی که نمی دونن هم من هر کاری بکنم نمی تونن بفهمن! خیلی قشنگ تر و عالی تر از این بود که بشه نوشتش...

مرسی از داود و ساجده.... نمی دونم چی بگم....
مرسی که بودین، مرسی که موندین، مرسی که گوش دادین، مرسی که حرف زدین....

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:15  توسط ماهان | 

خودم حرفی ندارم.... گر چه به نظرم این حرف ها روی دوش نحیف این بلاگ سنگینی می کنه و خیلی عمیق تر از این هاست... ولی چون خود داود خواسته، می ذارمش این جا...

 

 

اين را برايت مي‌فرستم چون مدت‌هاست ديگر نه نوشته‌ام و نه جايي براي نوشتن دارم، نه روزنامه و نه بلاگ، همه را دادم به همان آب پر از كثافت ولي‌عصر، كه حالا مجال موش‌ها شده، مي‌فرستم كه برايم جايي بگذاري، شايد توي وبلاگت، كه به طهارت زنده‌رود هنوز هم كه تمام قدّس و مقدس‌هام شكسته‌اند، ايمان دارم:

بعد از مدت‌ها باز مي‌خواهم بنويسم، بعد از همان روز كه بلاگم را سلاخي كردم و انگار تمام اين مدت انگشتانم روزه گرفته بودند كه ننويسند، روزه‌اي نه به فرجام پاكي، به بغضي كه صدايشان را به هق و هق انداخته بود.

نمي‌دانم، چرا امروز بهت زده‌ام، و عجيب است وقتي هر روزت پر از خاطرات و گذرها شده، يك بار انگار خودت بايستي و فقط تماشا كني، عين قطارهاي مترو كه تند و تند از جلويت مي‌گذرند و تو تنها حيرت‌زده شتاب‌‌شاني، عين همين صداي قمر كه مانده روي ماسيده‌ي زمان، بين ما و همه اين هشتاد سالي كه در تاريخ ذوب شد. ماهان! اين يك اعتراف نيست، يا يك بهت، فقط وصف النفس است، نفس ظلومِ مظلوم كه حالا انگار خسته شده، در گذر اين همه حادثه، حوادثي كه به گذرشان فقط انگار بار روياهايت سنگين مي‌شود و من تنهاتر؛ تنهاي پيچيده‌ي بين صداي وامانده‌ي عادل فردوسي‌پور و و تلفن مادر و اين خفقانِ سكوت بيرون پنجره و اين انگشتان كه حالا يك دو سالي است هر بار دست به ساز مي‌برم، بغضشان مي‌گيرد باز، و باز پناه مي‌برم به صداهاي خاك‌خورده و دُردگرفته قمر و سيداحمد و اقبال كه تو بهتر مي‌داني چقدر معتادشان شده‌ام براي در رفتن از اين خفگي و يك مثقال نشئگي بي درد و گرد. ماهان! اين‌ها كه مي‌گويم، همه اضطراب‌هام است؛ اين چند وقتي را كه سعي كردم بدوم، بدوم دنبال اين يك و دو و يك و دو و... كه شايد من ديگر آن ناظر مبهوت بيرون پنجره نباشم، كه فقط شنيده و حالا شده گنگ مضطرب احلام ديشب، ديشبي كه شده همه‌ي اين روزها. اين روزهايي كه مي‌ترسانندم از ماندن و پوسيدن، از رفتن و تنهايي و من كه ماسيده‌ام بين ماندن و رفتن. اين‌ها را شايد برايت مي‌نويسم ماهان، كه ديدم به زمان تو كه بودم، من هم همين دردهاي تو را داشتم و دغدغه‌ها و آن‌قدر گذشته از آن روزها كه تو را كه مي‌بينم ياد «خودمِ» نوزده ساله بيافتم، و دلم تنگِ تنگِ آرامشت بشود، كه من هم روزي داشتم و حالا، انقدر ترسيده‌ام كه دست‌هايم هم از نوشتن؛ ماهان! برايت نگفتم، ولي ترس و لرز امانم را بريده، كاش بهانه‌اي بود براي آن كه همه چيز را از من بگيرند و شايد هم من آن وقت بي‌ترس بنويسم و ساز بزنم و شايد باز خلوتي باشد، تنهاي سكوت...

ماهان! مدتي است رمز ترك اين غربت را فهميده‌ام، اما هنوز جرأت ندارم آزمونش كنم، ماهان! چاره درد را مي‌دانم، قبل از آن‌كه مولوي بخوانم و كيركگارد و سارتر و ويتگنشتاين، ماهان! حتي قبل از سپهري و «عبور بايد كرد»، ماهان! چاره دردم را مي‌دانم، دعام كن كه جرأتش را پيدا كنم: فرار...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:4  توسط ماهان | 
گفتم حالا که تو سایت دانشکده فنی نشستم، یه چیزیم پست کرده باشم که بعد که می خونمش، یاد کلی خاطره خوب بیفتم...

تا حالا عالی بوده!

بگذریم که پریشب دو ساعت تموم تو این بزرگراه های تهران پیاده سرگردون بودم و خفه کردیم خودمونو بس که تو خوابگاه والیبال نشسته و حکم و فوتبال منجر بازی کردیم و حدوداً سه و نیم بعد از نصفه شب خوابیدیم.

بهترین جای این سفرولی، چند ساعتی بود که دیروز با داود پیش ساجده بودیم. خییییییییلی ناز و مهربونه...
خیلی دوسش داشتم.

دیشب هم که خونه داود اینا.... نگم دیگه...عالی بود!

امشب ساعت هست کنسرته. امیدوارم خوب باشه. احتمالاً عالی نیست، ولی عیبی نداره. به هر حال شجریان و علیزاده و کلهر، یعنی سه تا از محبوب ترین شخصیت ها برای من.

 

پ.ن: یکی نیست بگه اگه این سایته، اون که دانشکده ما داره چیه؟؟ لونه مرغ؟


 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 8:27  توسط ماهان | 
خوابت را دیده ام.

بوی گل می دهم امروز...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 9:10  توسط ماهان | 
با اجازه ناهید!

http://360.yahoo.com/died_in_the_darkness

 

مبانی برخورد با کودک
نکات مهم –  جمع­بندی
اول: طوری با بچه برخورد کنين که اعتماد به نفسش بالا بره. کارايي رو که از پسش برمياد (مثل جواب دادن به بعضی سؤالای هم­سن­وسالای خودش) به اون بسپرين. اينجوری هم اين حس درش تقويت می­شه که آدم مفيديه؛ هم اينکه می­تونين ﻣﻄﻤﺌﻦ باشين تخمينش از دانسته­هاش به حد مطلوبی می­رسه و اگه حس کنه جواب سؤالی رو نمی­دونه، حتمأ به شما مراجعه می­کنه
دوم: هميشه قبل از اينکه با اصرار حرف خودتون رو بزنين، به بچه فرصت بدين که منظورش رو براتون بگه و در اين مدت خوب بهش توجه کنين. اينجوری هم بهتر می­فهمين چی می­گه و هم راهنمايي­ای که در انتها بهش می­کنين براش پذيرفتنی­تر می­شه
سوم: هيچ وقت جايي که محق نيست حق رو بهش ندين؛ در عين حال حواستون هم باشه که اين جمله به اين معنی نيست که هيچ وقت حق رو بهش ندين. خيلی از اوقات حق با بچه­هاست و ما فقط به دليل تنبلی يا بيحالی يا خودخواهی اونا رو ناديده می­گيريم
چهارم: اينکه بچه به جز شما بابايي يا مامانی ديگه­ای داره، اين ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ رو از شما سلب نمی­کنه که بهش محبت کنين. تصويری که از شما تو ذهن بچه باقی می­مونه با تصوير هيچ کس ديگه­ای مشترک نيست؛ پس از خودتون تصوير دوست­داشتنی­ای براش باقی بذارين
پنجم: هرازگاهی سراغش بريد و در مورد کاراش و نظراتش بپرسيد و تشويقش کنيد و اشتباهاش رو براش تصحيح کنيد؛ هيچ وقت هم به خاطر حفظ وجهه خودتون اشتباهاتتون رو ازش پنهان نکنين؛ اين باعث می­شه شما رو يه دوست صميمی و در عين حال آگاه بدونه و در مورد مسائل مختلفی که براش پيش مياد بتونه بهتون اعتماد کنه و حرفاش رو باهاتون درميون بذاره
ششم: هميشه می­شه مطمئن بود که بچه می­دونه شما خيلی دوستش دارين؛ اما با اين حال، فقط به دليل کوچيکی و دل­نازکی­ش، لازمه که گهگاه بغلش کنين، بوسش کنين و با کلمات خودتون بهش بگين که چقدر دوستش دارين و چقدر از اينکه اونو دارين خوشحالين. لازمه براش قصه بگين. لازمه باهاش بازی کنين. لازمه بندازينش هوا و لازمه کاری کنين که بدونه هميشه می­تونه روتون حساب کنه
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 20:31  توسط ماهان |