![]() |
![]() |
|
|
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كوله بار زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خيزران در مشت گهی پر گوی و گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگی شان راه می پويند ما هم راه خود را مي كنيم آغاز سه ره پيداست نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر حديثی كه اش نمی خوانی بر آن ديگر نخستين : راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی دو ديگر : راه نیمش ننگ ، نيمش نام اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشی آرام سه ديگر : راه بی برگشت ، بي فرجام .... من اینجا بس دلم تنگ است،
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:42 توسط ماهان |
|
|
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز - که چه؟ در من این شعله عصیان نیاز، در تو دمسردی پاییز - که چه؟ حرف را باید زد! سینه ام آینه ایست، تو مپندار که خاموشی من، .... گاه می اندیشم،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:18 توسط ماهان |
|
|
آخ...
امان از این دل صاحب مرده و امان از من و امان از تو... آخ خدا... دیگه من که دارم می بینم آخرش خودم می مونم و خودت... تو که میدونی درد دل منو.... از تو صبر می خوام.... آرامش مي خوام.... خدایا نمی شد منم مثل بقیه می آفریدی؟ نمی شد منم دوست داشتنم مثل بقیه بود، دوست نداشتنم مثل بقیه بود؟ خدایا... جرات ندارم بگم اينو مي خوام ازت... نمي گم من رو عوض كن... با همه سختييايي كه به خاطرش ميكشم دوست دارم همينطوري بمونم... نمي گم هم بقيه رو عوض كن.... خدايا فقط بهم صبر بده.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:59 توسط ماهان |
|
|
امشب
همه ستارگان آسمان را بگویید، نورشان را بگذارند و به مهمانی دل من بیایند! دل من پر نور است! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 22:33 توسط ماهان |
|
|
نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود.
آن همدل هم صحبت آیینه رو بود. آن همزبان روشن پاکیزه خو بود.... ... نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید. آوای او بانگ خوش آمد بود، بی هیچ تردید. آن سان که بیند آشنایی آشنا را، چیزی درین عالم به هم پیوند می داد جان های بی آرام ما را. خاموش و غمگین هر دو ساعت ها نشستیم! از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه، دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم. ... در جاده صبح |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 22:30 توسط ماهان |
|
|
To be, or not to be: that is the question: |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 7:42 توسط ماهان |
|
|
دلم را گوشه واژگانم
گره می زنم راه نرو! ... من همه ابرهای آسمان را گریه می کنم تو همه خورشید خدا را بتاب! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 9:29 توسط ماهان |
|
|
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 17:53 توسط ماهان |
|
|
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
.... انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود: توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن توان ِ شنفتن توان ِ ديدن و گفتن توان ِ اندُهگين و شادمانشدن توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتني توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهايي تنهايي تنهايي تنهايي عريان. انسان دشواری وظيفه است. |
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 10:9 توسط ماهان |
|
|
همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آن چه یافتی بالله مایست
بی نهایت حضرت است این بارگاه صدر را بگذار، صدر توست راه |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 10:8 توسط ماهان |
|
|
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت، همين. كجاست سمت حيات ؟ من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟ و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر هميشه پنجره خواب را بهم ميزند. چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟ درست فكر كن كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟ چه چيز پلك ترا مي فشرد، چه وزن گرم دل انگيزي ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 10:6 توسط ماهان |
|
|
چه قدر این را حس می کنم که:
" ما هم در سرازیر قدم هایمان از خم و پیچ کوچه ای غریب گذشتیم..." |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 14:25 توسط ماهان |
|
|
I'm writing this because what if tomorrow never comes? What if I never get to say good-bye or give a you a BIG hug? |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:56 توسط ماهان |
|
|
X: kheili khube adam bedune ye kasaye hastan ke dusesh daran...poshtesho darann.....age be komak ehtiaj dasht kutahi nemikonan va.... X و Y را پیدا کنید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:52 توسط ماهان |
|
|
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد،
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد، صدای پرپری آمد و در که باز شد، من از هجوم حقیقت به خاک افتادم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 13:49 توسط ماهان |
|
|
نمی دونم چه جوری میشه از دام این رخوت خلاص شد. "راه سوم" واسم شده یه افسانه. خیلی دست نیافتنی تر از اونی که یکی دو سال پیش بود. چراشو نمیدونم. چارشو هم نمی دونم...!
بابا به خدا سخته آدم بودن! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 4:20 توسط ماهان |
|
|
دگرگونه مرد باید بود،
نه این چنین رمیده و شکسته، نه این چنین ضعیف و دل خسته، فرو خواهم ریخت، این چنان که منم... باش و مگذار...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:59 توسط ماهان |
|
|
به قول داوود:
" رسولانی که همه الفاظ مقدس را یک شبه فراموش می کنند...کیستیم؟"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:35 توسط ماهان |
|
|
شاپری...
تو که می دانی شوق رؤیاهای پر از مرمر، سهم من از مهربانی خداست... تو که می دانی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 5:14 توسط ماهان |
|
|
دیگر گذشتم،
صدایی نمی آید... "تگرگی نیست... مرگی نیست.... صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است...." "نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک... چو دیوار ایستد در پیش چشمانت..." "نفس کین است پس...." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 4:57 توسط ماهان |
|
|
این دل تنگ من هم در شب کوچه های این ماه، چه غریبی می کند...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:41 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|