![]() |
![]() |
|
|
کم نیست شاپری،
حالا دیگر خیلی ترسوتر شده ام. دانه های مروارید این گردنبند، سنگینش کرده است، تاب می خواهد. می ترسم مبادا رشته اش از دستم رها شود و باز من بمانم و دانه هایی که روزی دستانم را نورانی کرده بودند.... بیا و لطفی کن و دستی در دستانم بگذار و کمکی کن، نگذاریم بیفتد... می دانی؟ تنها این نیست. دیگر تو و دوستیمان، بوی دعاهای قبل از افطار مرا می دهید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 20:25 توسط ماهان |
|
|
خدایا نگهمان دار....
خدایا نگهمان دار.... خدایا نگهمان دار....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 18:2 توسط ماهان |
|
|
شاپری....
این بار نمی خواهم از دل گرفته ام، یا خواهش های گمشده ام بگویم. دیگر برای خودم نگهشان می دارم. اگر هم ماندند عیبی ندارد، شاید سهم من از زندگی همین ها باشد. دلگیر نشو، این بار کلامم شاید، حرف دل تو هم باشد... می دانی، امروز، دیروز و این روزهای کذایی، بیشتر درگیر دل عاصی خودم بودم... تو که حق داری، دیگر من را هم خسته کرده است. نمی دانم باید چه کنم. یاغی شده. رحم ندارد! ولی می خواهم بدانی که درستش می کنم. این بار به هر قیمتی که شده... ولی برای بار آخر بگذر و بگذار تمنایی کنم... از ترحم یا مهرش بسته به توست، بماند که تفاوتش برایم....[...]، ولی همیشه باش.... لااقل بگذار بدانم در این دنیای غریب، یکی همیشه هست.... می خواستم باز هم بنویسم....ولی می ترسم....کاش می دانستی حرف دلم را و عریان می دیدی اش و دیگر لازم نبود نگران این باشم که مبادا گفتنش، باعث شود خیالی کنی و باز....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 14:0 توسط ماهان |
|
|
چه درد است این چه درد است این چه درد است که در گلزار ما این فتنه کرده است
چرا در هر نسیمی بوی خون است چرا زلف بنفشه سرنگون است چرا پروانگان را پر شکسته است چرا هر گوشه گرد غم نشسته است چرا مطرب نمی خواند سرودی چرا ساقی نمی گوید درودی.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 5:15 توسط ماهان |
|
|
چو شبروان سراسيمه ، گردخانه مگرد تو خود بهانه خويشی پی بهانه مگرد
تو نور ديده مايي به جای خويش درآی چنين چو مردم بيگانه گرد خانه مگرد تويی که خانه خدايي بيا و خود را باش برون در منشين و بر آستانه مگرد زمانه گشت و دگر بر مدار بی مهری ست تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد بهوش باش که هرنقطه دام دايره ای ست تو در هوای رهايی در اين ميانه مگرد کمند مهر نکردی ز گيسوان بلند دگر به گرد سر من چو تازيانه مگرد تو شعر گمشده سايه اي ، شناختمت به سايه روشن مهتاب خامشانه مگرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 19:20 توسط ماهان |
|
|
هست شب یک شب دم کرده و خاک،
رنگ رخ باخته است.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 5:7 توسط ماهان |
|
|
دیگر حتی نمی توانم خوب بنویسم. پست قبلی خودم را که خواندم به نظرم کمی تصنعی آمد. می ترسم از خودم....
انگار این توقعات که نه، خواهش ها و التماس های من پایان ندارد. کاش می دانستم چقدر آن چیزی هستم که قرار بود باشم. باور کن من هم هنوز می خواهم به قولم وفا کنم. ولی کاش همه چیز را بر گردن نازک من نمی گذاشتی. حتی خدا هم انگار مدتی است دل خوشی از من ندارد. کاش می دانستی چقدر بالیدنت را، و پروازت را دوست دارم... حتی اگر آن قدر بالا بروی که دیگر هوای یاران قدیم به سراغت نیاید. و ای کاش می دانستی که این ها را برای خودت می خواهم.... نه فقط از تو، که از خدا هم. کاش همیشه مثل روباه شازده کوچولو باشیم....یادت که هست؟ اهلی...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 5:0 توسط ماهان |
|
|
گاهی به این فکر می کنم که چقدر عادی بودن سخت است!
و سخت تر از آن این که ببینی تعلل تو خاری می شود که دست دوستانت را می خراشد. و این ها همه، در حالی است که هیچ جای حق با تو نیست! حتی نمی توان توقع داشت که همیشه جزو "مهلت داده شدگان" باشی! فرق من و شیطان چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 14:6 توسط ماهان |
|
|
خلاصه شاپري،
بيش از اين پي حوصله ي استعاره نگرد... نام من خيلي شبيه ابرهاست دلت که هوس باران کرد، آهسته صدا بزن بي تعارف بگو... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:48 توسط ماهان |
|
|
دلُم دردی که دارد با که گوید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 20:0 توسط ماهان |
|
|
این همون شعریه که می خواستم چند روز پیش بفرستم (البته قسمت آخرشو حذف کردم). این که نفرستادم واسه این بود که می ترسیدم ناراحت بشی. الآن هم ناراحت نشو لطفاً. به این عنوان بهش نگاه کن که لااقل یه شب، هی خوندم این شعر رو و فکر کردم که چقدر حرف دل من بود...
شاپری! شهريور است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 14:9 توسط ماهان |
|
|
و باد پيچ روسري مهرباني كه عاقبت،
چشم و دل ما را از هول باز نيامدن پر كرد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 12:5 توسط ماهان |
|
|
یه جورایی این شعر واسه من....نمی دونم چیه دقیقاً، ولی خوندنش واسم....اینم نمی دونم چیه! به این فکر می کنم که من هم "از همان ابتدای شوق آنسوتر علاقه با تو حرف می زنم..."
باور كن به خانه نرسيدن كلاغ مشهور آخر قصه ها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 12:3 توسط ماهان |
|
|
در بيان روزه و آن در شريعت امساک است از مفطرات و در حقيقت اعراض است از التفاط به جميع کائنات. و گفتهاند روزهی جسد، باز ايستادن است از طعام و روزهی دل نگاه داشتن دل است، از وساوس آثام. روزهی روح عدم التفاط است به کل آنام و روزهی دل استغراق است در بحر مکاشفه و مشاهده علیالدوام. روزه گوید کرد تقوی از حلال |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:36 توسط ماهان |
|
|
امروز دو بار فال حافظ گرفتم. یک بار بعد از سحر و یک بار آخر شب. هر دو بار این شعر آمد...
البته حرف هایش دقیقاً چیزی نیست که احساس من است، ولی بی ربط هم نیست... ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم تا درخت دوستی برگی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما ندانستیم و صلح انگاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم نکته ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:20 توسط ماهان |
|
|
اما خودمانیم
چه غریب است افتادن دلی ساده میان رفت و آمد مردم رنگ به رنگ اصلا دل را باید در قابی گرفت وبه دیواری از خانه آویخت که هرکس می آید پشت به دل بیاید وهرکس می رود رو به دل برود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 5:12 توسط ماهان |
|
|
سکوت سرشار از ناگفته هاست ...
یخ آب میشود در روح من در اندیشه هایم بهار حضور توست بودن توست کسی میگوید آری ؟ به تولد من به زندگی ام به بودنم ; ضعفم ; ناتوانی ام ; مرگم کسی میگوید آری؟ به من ; به تو و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ تو خسته نمی شود پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگر نه میشکنیم بالهای دوستیمان را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 4:37 توسط ماهان |
|
|
این هم از رمضان. برای من خیلی جادویی و پرخاطره است. هر کار که می کنم بوی دیگری دارد...
بیداز نشینی های بعد از سحر، برایم خیلی دوست داشتنی تر از آن است که از ترس چرت زدن سر کلاس ها به خاطر خواب سه ساعتی دیشب، از دستش بدهم. نشسته ام و می خواند: "ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا.... " خدایا....خدایا....خدایا.....می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده است؟ یادت هست دستت را می گرفتم؟ کمکم کن! "ربنا آتنا من لدنک رحمة..." "ربنا افرغ علینا صبرا..."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 4:58 توسط ماهان |
|
|
من و شعر وجوبار
رفتيم و رفتيم به آنجا رسيديم آنجا كه ديگر نه جاي پاي كس بود و نه آشنا بود درختان به آيين ديگر و مرغان به آيين ديگر صدايي كه مي آمد از دور صداي خدا بود رها بود به هنگام پرواز از روي باغي به باغي كسي زير بال پرستو و پروانه ها را نمي كرد تفتيش شقايق ز طوفان نمي گشت خاموش چراغش هميشه پر از روشنا بود نمي دانم آنجا كجا بود نمي دانم آنجا كجا بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:28 توسط ماهان |
|
|
خوب می فهمم فاصله بین آنچه می خواهم باشم، و آنچه که هستم، خیلی زیاد است. کوتاه اما زیاد!
خیلی قبل تر، فکر می کردم خیلی راحت می شود تبدیل به آنی شد که می خواهی. گمان می کردم مشکل همه، ندانستن و یقین نداشتن است... ولی باید ملامت کشید...بلا کشید...بدون این ها هم نمی شود! راه دیگری هم نیست! در جگر لیکن خاری.... از ره این سفرم می شکند.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:10 توسط ماهان |
|
|
سايه ها زير درختان در غروب سبز مي گريند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر و آسمان چون من غبار آلود دلگيري باد بوي خاك باران خورده مي آرد سبزه ها در رهگذر شب پريشانند آه اكنون بر كدامين دشت مي بارد باغ حسرتناك باراني ست چون دل من در هواي گريه سيري |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 20:32 توسط ماهان |
|
|
خستگی زیاد رو، مخصوصاً وقتی احساس مفید بودن بکنم خیلی دوست دارم. کاش همیشه مثل الآن باشه. که حس کنم همه از دستم راضین. نگرانی دلخوری بقیه، جهنم می کنه زندگیم رو. می دونی؟ اصلاً فکر کنم دلیل نماز خوندن الآنم همینه.میدونم خیلی سطحیه.ولی واقعاً اعتقاد دارم به اونی که نوشته بودم. بهشت توی دل آدماست. وقتی بهشتی باشن، کارای بهشتی میکنن. عکسش رو قبول ندارم. شاید موازی باشند، ولی کارهای آدما مقدم نیست به حالتشون. شاید همین احساس مفید بودن و راضی بودنه. شایدم خود خستگی و عجز آدما، وقتی به رُخشون کشیده میشه باعث میشه یه کم چشماشون باز بشه.
پ.ن: پنج شنبه ها، ۸ تا ۱۲ صبح کلاس زبان دارم. پ.ن۲:آدم با زبون روزه از صبح تا ۶:۳۰ بعد از ظهر سر کلاس باشه، اونم وقتی که ۱:۳۰ تا ۳:۳۰ تربیت داره، چی ازش میمونه؟؟؟ برنامه چهارشنبه هامه! افطاری چی ببرم با خودم؟ "ربنا"ی شجریان و اذان مؤذن زاده رو که حتماً می برم! این شکم بیچاره چی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 20:31 توسط ماهان |
|
|
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مومن آینه مومن یقین شد چرا با آینه ما رو گرانیم؟ کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار،ما هم مردمانیم غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم؟ گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مُردم، آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده، کاکنون همانیم خمش کن مرده وار ای دل ازیرا به هستی متهم ما زین زبانیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:41 توسط ماهان |
|
|
لرزد تنم چو بيد
اين مطرب از كجاست ؟ كه از نغمه هاي او بر خانه خراب دلم سيل درد ريخت اين زخمه دست كيست كه بر تار مي زند ؟ تار دلم گسيخت چون واي مرگ جگر سوز و دل خراش چون ناله وداع غم انگيز و جانگزاست اندوهناك و شوم چو فرياد مرغ حق اين نغمه عزاست ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 22:14 توسط ماهان |
|
|
اين همه غبار
از كجا نشاني آينه ي مرا پيدا كرده است تو بگو شاپري تو كه ميداني , من روزها را دو پله يكي آمدم تو كه ميداني , من از تكرار نامهاي دوسيلابي ميترسم تو كه ميداني, شوق روياهاي پر از مرمر سهم من از مهرباني خداست تو كه ميداني , ماه يكي از نامهاي تو بود تو كه ميداني , پاييز يادمان داده است كه از گناه دل بگذريم ولي از كنار دل ساده نگذريم تو كه ميداني.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 15:6 توسط ماهان |
|
|
از کنار این برف ها به این سادگی نگذر نگاه کن ! این ها جای پای پرنده ای کوچک بر روی برف ها نیست کسی روی برف ها گریه کرده است ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 15:0 توسط ماهان |
|
|
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كوله بار زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خيزران در مشت گهي پر گوي و گه خاموش در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند ما هم راه خود را مي كنيم آغاز سه ره پيداست نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر نخستين : راه نوش و راحت و شادي به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي دوديگر : راه نيمش ننگ ، نيمش نام اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 14:54 توسط ماهان |
|
|
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود من به هر سو مي دوم گريان در لهيب آتش پر دود وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد از دورن خسته ي سوزان مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد... واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 14:48 توسط ماهان |
|
|
به لطف مرکز محاسبات(بخوانید:اطلاع رسانی) و سایت دانشکده (که البته فقط سر ظهر میشه توش جای خالی گیر آورد) بازم آپدیت خواهم بود!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 14:43 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|