تبليغاتX
شمع خاموش
خوش به حال آن مرد
که در زندگیش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که دست های قشنگ تو
دگمه های پیرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب هات به نجوای بخندد
خوش به حال من!

حسرت دست هات مانده
به چشم هام
به خواب هام
به کش و قوس های تنم.
در حسرت دست هات
پرپر می زنم.

چقدر برات قصه بگویم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
...
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 16:12  توسط ماهان | 
۱۳۸۵/۱۰/۹

«شب، کافه ۷۸» به رسم ساجده.

شب‌نوشت‌های من به عادت قدیم این‌جا نوشته می‌شدند.
درست همین‌جا، روی این نیمکت، کنار شومینه‌ای که در این زمهریر هم نمی‌سوزد. میز تک‌نفره‌ای که به بقیه میزها مشرف است، غیر از کناری آن طرف شومینه. کاغذ و قلم همراه نمی‌آورم، همین‌جا هست.
امشب، این‌جا دیگر خاطره‌ی خوبی ندارد. زمانی، پشت یکی از همین میزها، خاطرات تلخ دختری رقم می‌خورده، که همین حوالی، تنها، بی‌صدا، می‌گریسته است. مادرم، که همه‌ی شور جوانی‌اش را با بغض آن شبش فرو داده است. احسن القصص آن چشم‌های شوخ و مهربان، در چنین شبی، چنین جایی به پایان رسیده است.
این روزها که به بهانه‌ی هنر و تاریخ زیاد می‌بینمش، خوب نگاهش کرده‌ام. ساجده، ساجده، ساجده...
چگونه تاب آورده‌ای؟ آخر مگر می‌شود فراموش کرد؟
می‌دانم، فراموش نکرده‌ای. چشمهایت دروغ نمی‌گویند. من درد را دیده‌ام که چگونه در صدایت می‌لرزد، چطور در اشک‌هایت می‌لرزد، چطور در دست‌هایت می‌لرزد...
ساجده! « تو خوبی، و این همه‌ی اعتراف‌هاست...»
هزار بار می‌بوسم مادرم را، که شب‌ها نذر نان دارد. هزار بار می‌بوسم ساجده را، که شب‌ها راه می‌رود و گریه می‌کند و شعر می‌گوید:
«یک، دو، سه، شب، چهار، پنج، شش، تب...»

این روزها باز نوا می‌زنم و اصفهان. غصه‌ام می‌گیرد، گریه می‌کنم:

               ارغوانم آن‌جاست،
                                ارغوانم تنهاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:12  توسط ماهان | 
در زندگی هر کس زمانی هست که می خواهد به درون خودش فرو برود. که جمع شود درون خودش و هیچ چیز دیگری را نبیند. انگار که بعد از این همه سال فراموش کردن، یکدفعه شوکه شوی. نفست را درون سینه حبس می کنی - هر چه بیشتر بهتر - تا پایین بروی و چرک و کثافت آن ته را جمع کنی.
حالا زمان پایین رفتن من است. من، تنهای تنها، بدون هیچ آشنا و غریبه‌ای، و بدون نیاز به هیچ دلسوزی و مراقبتی، می‌خواهم فرو بروم. من نه از عقاید نوکانتی چیزی می‌دانم، نه از هنر. نه مدرنیسم را می‌شناسم، نه پس و پشت آن را. من پیش از غروب را که می‌بینم، یاد خودم می‌افتد و دلم برای خودم می‌سوزد، آن جا که دختر شکایت می‌کند از دوستانش. من ولی از هیچ‌کس شکایتی ندارم. من حتی نمیدانم مشکلم چیست که این قدر بی‌تفاوت شده‌ام، یا گاهی - آن جا که نباید- نگران. می‌خواهم بدون این که کسی بگوید، خود لعنتی‌ام بفهمم رمز واعتصمو را که "یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم".
 میان همه‌ی این اس ام اس هایی که وارد اینباکسم می‌شوند و بعد از مدتی پاکشان می‌کنم، یکی را همیشه نگه داشته‌ام. یکی که بهروز طوری برایم فرستاده، در جواب بی‌تابی‌های من:
کل من علیها فان...

همه چیز، حتی اگر بوی بهار نارنج‌های شیراز باشد، زمانی که عاشق بوده‌ای...
من مدت ها کار دارم. ماهان شیرازی که می‌شناسید، مدتی است مرده است. بگذارید کمی رها باشد، آهسته بیایید لطفاً.

هنوز هم در این اطراف سیاه که همه جایش در دست تعمیر است، همه چیز باطل است. همه چیز. نگران نیستم. نگران نباشید. 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:10  توسط ماهان | 
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم     ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم...

همه چیز عادی. هیچ خبری نیست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:35  توسط ماهان | 
چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:28  توسط ماهان | 
این، از عباس معروفی:

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام.


با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی.


من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:17  توسط ماهان | 
المجمل فی شرح احوال، فی الشهر الاخیر و ایام بهدها:
حوصله‌ی روزمره‌نویسی ندارم. ولی حرف خوبی هم برای گفتن نیست.
چهار روز تو هفته، از ۲ تا ۶ بهدازظهر آتلیه داریم. ابتدای کلاس به بررسی کارها و تکالیف قبلی می‌گذره و بقیش به انجام کار جدید.
شنبه صبح‌ها نقشه کشی دارم از ۱۰ تا حدود ۱. غیر از کلاس حدوداً ۵-۶ ساعت تو هفته وقت می‌بره برای انجام پروژه.
چهارشنبه صبح تنظیم خانواده داریم که هم کلاس خوبیه و هم استاد باسواد و بانمکی داره. یه چیزی تو مایه‌های اعلمی، با این تفاوت که همه‌ی شوخیاش بی‌تربیتیه!
ظهرها رو میرم کتابخونه و تاریخ هنر گامبریچ می‌خونم. فوق‌العاده است.
عصر میام خوابگاه و از اونجایی که اصولاً کارهای زیادی واسه انجام دادن وجود نداره، کتاب می‌خونم یا فیلم می‌بینم. "حقیقت و زیبایی" بابک احمدی که اساساً فلسفه هنره، رمان‌های دولت‌آبادی که بدجوری شیفته‌شون شدم و کمی هم تمرین آلمانی. معمولاً برای آتلیه هم هر شب تکلیف داریم.

کلی حرف دارم راجع به جزییات زندگی این مدت. سر فرصت مرتبشون می‌کنم. فعلاً همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 14:10  توسط ماهان | 
دستم را بر شانه‌ات می‌گذارم،
انتظار ایستادگی از من بیهوده است،
تو عصایم باش کنار این این قدم‌های زیر باران،
من قول می‌دهم چترت باشم
آرام و ساکت.
حرف نمی‌زنم
که اصلاً نفهمی
نه مثل عاشقانه‌های داوود
در مزامیر.
راستی
زبور و انجیلم پیش تو باشد
کتاب مقدس من چشم‌های مهربان توست.
مقدس‌ترین نیایش‌هایم را
شب‌های بدر ماه
بی‌تو زمزمه کرده‌ام
به یاد تو.
نمی‌دانی چه شیرین است،
ماه را که در چشمانت ببینم،
تو هم شاملو بخوانی
که من یادم نرود صدایت را
وقتی که نیستی
                  مدام
با صدای خودت
             برای خودت
                         بخوانم:
                                   «مرا تو بی‌سببی نیستی...»
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:2  توسط ماهان | 
با اجازه‌ی عماد:

تصویرهای قدیمی آشپزخانه­ای پرالتهابِ بوسه

  

از سفیدِ فایبرگِلاس

                           تا

                            قهوه­ای پارکِت

لَبالبِ بوسه­ی تو

سر می­رود

چند قطره و حوصله­ی من

ـ  چقدر بی تو .  ـ

با یک رول دستمال کاغذی

شیرینیِ بوسه­ی تو را

ـ قرمزیِ ماتیکِ نداشته­ات ـ

بین ظرف­های نَشُسته با تو

جا نمی­شود گذاشت.

 

هی!

هی نبات نریز روی ثانیه­های من!

یعنی،

می­خواهی،

دُلّا شوم لَبالبِ لَبَت

          ـ که قدم برسد ـ

          به بلندای تو

که محکم ایستاده­ای جلوی این همه شعرِ من،  زُل  ،

          و نمی­بوسی­ام.

 

لَب بزنی از کناره و من در حاشیه­ی خواب تو؟!

هِی!

هِی نبات بپاش!

شعر ،  لبریز لب­های توست.

با بوسه بنوش پدر.

این چای شیرین خاطره است.

 

هر چقدر که نبات باشد؛چای بی­قند تو نمی­شود:

نه لبریز ، نه لب­دوز ، نه لب­سوز

بدون لب­های تو؛

 

لب­های تو

     لب­دوز

لب­های تو

     لب­سوز

من

لب­ریز...

 

لبریز تو و کمی چای شیرین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:23  توسط ماهان | 
خیره می‌مانم به سرنوشتی که نه ته این فنجان قهوه است،
نه در چشم دخترهای زیبای این شهر.
زیبا و نازیبای این حوالی از حوصله‌ی انگشتان من خیلی دور است،
بوی همان آوازهای نوا و کردبیات می‌دهند،
یا مثل این روزها،
شوری که ناخواسته فریاد می‌کنند.
کثیف‌ترین گوشه‌ی خیابان‌های بی‌سر و ته این شهر باشم،
یا گران‌ترین و شیک‌ترین کافه‌های آن،
دلم همان کنج شیخ‌لطف‌الله است،
که زل بزنم به گنبد و سرم هی گیج بزند و گیج بزند و دنیا دور سرم بچرخد و من هی غزلیات شمس بخوانم که:
ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال         خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو...

                                                                                              تهران، کافه ۷۸

پ.ن:تمام دو روز گذشته، این بیت سعدی ورد زبانم بود که می‌گوید:
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم              ز من بریدی و با هیچ‌کس نپیوستم...
می‌میرم و زنده می‌شوم با این قسمی که می‌دهد: «به خاک پای عزیزت»
نمی‌دانم شما هم حس می‌کنید سوزی را که در این قسم هست یا نه. عجیب می‌نالد سعدی. با تمام وجود، از ته دل. زار شده و گریه می‌کند و تمنا. اصلاً عاشق را چه جای گله؟
بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست      که با وجود تو دعوی کند که من هستم...
(کاملش را اینجا بخوانید)
این چند روز، گمانم آدم‌های زیادی گریه کرده‌اند با این شعر. من و داوود و دانش و گمانم بهروز که باعثش خودش بود. آن هم با کردبیاتی که زده و آوازی که احمد خوانده...

                                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 7:44  توسط ماهان |